تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
و از آن نوشيدند من هم با آن‌ها خوردم ولى دوست نداشتم با آن‌ها باشم ، با خود گفتم : اين‌ها به طائف بازمىگردند و به قبيلهء من مىگويند كه سلطان مصر به من بىاعتنايى كرد به همين دليل تصميم گرفتم آن‌ها را به قتل برسانم . به آن‌ها گفتم : من گرفتار سردردى شده‌ام . آن‌ها شراب خود را حاضر كردند و مرا دعوت نمودند . گفتم : چون سردرد دارم نمىنوشم اما شما بنشينيد من ساقى شما مىشوم . قبول كرده و شروع به نوشيدن شراب نمودند و هنگامى كه در آن‌ها اثر كرد باز هم تقاضاى شراب كردند . آنقدر نوشيدند و مست شدند كه به خواب عميقى فرو رفتند . من برخاستم و همهء آن‌ها را به قتل رساندم و آنچه با آن‌ها بود برداشتم و به مدينه آمدم . ديدم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مسجد است و ابوبكر نزد اوست ، مرا مىشناخت ( پرسيد : براى چه آمده‌اى ؟ ) گفتم : آمده‌ام شهادتين بگويم و مسلمان شوم . ابوبكر گفت : از مصر آمده‌اى ؟ گفتم : آرى . گفت : آنهايى كه با تو بودند چه كردند ؟ گفتم : ميان من و آن‌ها اختلافاتى بروز كرد و ما مشرك بوديم من همهء آن‌ها را كشتم و غنائمشان را برگرفتم و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمدم تا خمس آن را تقديم كنم چون غنيمت مشركين است . پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود : اسلامت را مىپذيرم ولى چيزى از اموالت را نمىگيرم و آن را تخميس نمىكنم زيرا تو به آن‌ها خيانت كردى . عرض كردم : هنگامى كه آن‌ها را كشتم بت‌پرست بودم اكنون مسلمان شده‌ام . فرمود : بسيار خوب ، اسلام ، گذشته‌ها را مىپوشاند . چيزى نگذشت كه اين خبر ( قتل سيزده نفر ) به قبيلهء ثقيف رسيد كه در طائف بودند . آن‌ها تصميم گرفتند با طائفهء ما بجنگند سپس صلح كردند كه سيزده ديه پرداخت شود و غائله پايان يابد . « 1 » آرى اين است سابقهء مغيرة بن شعبه . ابن ابىالحديد اين داستان را نقل كرده و بعد از آن مىافزايد : جمعى از
هامش
( 1 ) . اغانى ، ج 16 ، ص 80 طبق نقل شرح نهج البلاغهء علامهء شوشترى ( بهج‌الصباغه ) ، ج 9 ، ص 593 .
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 300 | الشيخ ناصر مكارم الشيرازي