و بخشى از آن را براى عثمان خواند . عثمان گفت : تو چرا از ميان آنها داوطلب شدى ؟ عمار گفت : براى اينكه من بيش از آنها خيرخواه تو هستم . عثمان به او گفت : دروغ گفتى اى فرزند سميه ( او را به نام مادرش ناميد كه توهين بزرگى محسوب مىشد ، يعنى پدر تو معلوم نيست ) عمار گفت : من فرزند سميه هستم و پدرم ياسر است . عثمان دستور داد غلامانش دست و پاى او را گرفتند و كشيدند و عثمان با دو پاى خود با كفش به پايين شكم او زد و او دچار فتق ( پارگى پردهء شكم ) شد . « 1 »
همين داستان را ابن عبدالبر ، عالم ديگر اهل سنت در كتاب الاستيعاب در شرح حال عمار نقل كرده و افزوده كه يكى از دندههاى عمار را نيز شكستند . « 2 »
اما مغيرة بن شعبه : بسيارى درمورد او نوشتند كه مرد بسيار باهوشى بود و به همين دليل بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز از طرف خلفا مناصب مهمى به او داده شد كه آخرين منصبش فرماندارى كوفه بود ولى در عين حال مردى بسيار سنگدل و جنايتپيشه بود .
ابوالفرج اصفهانى دربارهء اسلام آوردن او چنين نوشته است كه مغيره دربارهء اسلام آوردن خودش مىگويد : با گروهى از طائفهء بنى مالك در عصر جاهليت نزد پادشاه مصر رفتيم و هدايايى براى او برديم . او هدايا را گرفت و دستور داد جوايزى به همهء ما دادند بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر ولى به من چيز بسيار كمى داد و چندان اعتنايى به من نكرد . گروهى از قبيلهء بنى مالك كه با من بودند با استفاده از كمك سلطان مصر هدايايى براى خانوادهء خود گرفتند و بسيار خوشحال بودند و هيچكدام حاضر نشدند با من مواسات كنند ( و من كينهء آنها را به دل گرفتم ) . هنگامى كه از مصر خارج شديم مقدارى شراب با خود آوردند
هامش
( 1 ) . انساب الاشراف ، ج 5 ، ص 49 طبق نقل الغدير ، ج 9 ، ص 16 .
( 2 ) . الغدير ، ج 9 ، ص 16 .