تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 856

مساهمون:

ص٨٥٦
امام عليه السلام در اين‌جا تشبيه شگفتى كرده ، حوادث سخت را به حيوانات درنده‌اى شبيه مىداند كه به هنگام حمله دندان‌هايشان را به هم مىسايند و دندان قروچه مىكنند به‌گونه‌اى كه صداى دندان‌هاى آن‌ها شنيده مىشود . امام عليه السلام مىفرمايد : حوادث خطرناك هنگامى كه دامان آن‌ها را گرفت و همچون حيوان درنده‌اى كه لحظه‌اى پيش از حمله دندان‌هايش را به هم مىسايد به آن‌ها حمله‌ور مىشود و هنگامى بيدار مىشوند كه كار از كار گذشته است . افراد زيادى را سراغ داريم يا در تاريخ نامشان آمده كه چنان غرق زرق و برق دنيا و هوا و هوس‌ها مىشدند كه هيچ موعظه‌اى در آن‌ها مؤثر نمىشد . تنها زمانى بيدار مىشدند كه حوادث سخت و خطرناك دامن آن‌ها را گرفته بود . علامهء شوشترى رحمه الله در شرح نهج‌البلاغهء خود ماجراى عبرت‌انگيزى از كامل ابن اثير نقل مىكند كه شبى از شب‌ها جعفر برمكى ( وزير معروف و پرقدرت هارون ) در مجلس عياشى خود نشسته بود و زن آوازه‌خوانى براى او آواز مىخواند از جمله اين شعر را در ميان آوازش خواند :
وَلَوْ فُوديتَ مِنْ حَدَثِ اللَّيالي * فَدَيْتُكَ بِالطَّريفِ وَبِالتّلادِ
اگر بتوانى از حوادث ناگوار شب‌ها رهايى يا بى من جوايز زيبا و پرقيمتى را فداى تو خواهم كرد . در اين هنگام ناگهان مسرور خادم ، ( جلاد ) هارون‌الرشيد وارد شد . ( جعفر تعجب كرد ) مسرور گفت : آمده‌ام سر تو را براى هارون ببرم . جعفر خودش را روى پاى مسرور انداخت و آن را مىبوسيد و تقاضا مىكرد كه اين كار را به تأخير بيندازد و او را زنده نزد هارون ببرد تا هرچه او خواست درباره‌اش تصميم بگيرد ؛ ولى مسرور نپذيرفت و در همان جا سر او را از تن جدا كرد و در دامنش انداخت و نزد هارون برد . « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح نهج‌البلاغهء علامهء شوشترى ، ج 11 ، ص 588
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 856 | الشيخ ناصر مكارم الشيرازي