اين نتيجهء قطعى بيانى است كه امام عليه السلام در آغاز فرمود ؛ هرگاه بخواهيم علم ما جهل نشود بايد عمل كنيم و هرگاه اراده كنيم كه يقين ما تبديل به شك نشود بايد بر طبق آن رفتار نماييم .
اين سخن را با حديث ديگرى در همين زمينه پايان مىدهيم . « ابن عساكر » در تاريخ دمشق در شرح حال اميرمؤمنان على عليه السلام مىگويد : عمر به امام عليه السلام عرض كرد :
« عِظْنى يا أبَا الْحَسَنِ ؛
اى ابوالحسن مرا موعظه كن » . امام عليه السلام به او فرمود :
« لا تَجْعَلْ يَقينَكَ شَكّاً وَلا عِلْمَكَ جَهْلًا وَلا ظَنَّكَ حَقّاً وَاعْلَمْ أنَّهُ لَيْسَ لَكَ مِنَ الدُّنْيا إلّا ما أعْطَيْتَ فَأمْضَيْتَ وَقَسَمْتَ فَسَوَّيْتَ وَلَبِسْتَ فَأبْلَيْتَ ، قالَ صَدَقْتَ يا أبَاالْحَسَنِ ؛
يقين خود را شك قرار مده و علمت را جهل مكن و ظن خود را حق مپندار و بدان بهرهء تو از دنيا همان است كه به تو عطا شده و استفاده كردهاى و قسمت تو شده و آن را تسويه كردهاى و پوشيدهاى و كهنه و فرسوده ساختهاى » . عمر گفت : راست گفتى اى ابوالحسن . « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) . تاريخ دمشق ، ج 42 ، ص 494