مُعاوي دائُكَ داءُ الْعَياءِ * وَلَيْسَ ما تَجىءَ بِهِ دَواءٌ
أَيَدْعُوني أبُوالْحَسَنُ عَلىٌ * فَلَمْ أرْدُدْ عَلَيْهِ ما يَشاءُ
أَتَطْمَعُ فِي الَّذي أعْيا عَلِيّاً * عَلى ما قَدْ طَمَعْتَ بِهِ الْعَفاءُ
اى معاويه ! تو گرفتار درد بىدرمان شدهاى - كه هيچ دوايى براى آن پيدا نمىشود .
آيا ابوالحسن على عليه السلام مرا مىخواند - و من دعوت او را پاسخ نگويم ؟
اما تو طمع دارى در كسى كه به على عليه السلام ( با آن عظمت و مقام ) پاسخ مثبت نداده به تو پاسخ مثبت دهد و آنچه را طمع كردهاى ارزانى دارد . « 1 »
سعد سرانجام عزلت برگزيد و گوسفندانى تهيه كرده به پرورش آنها پرداخت . در بعضى از روايات آمده است معاويه كه از عدم همراهى او و ذكر فضايل على عليه السلام توسط او بيم داشت و مىترسيد با خلافت يزيد همراهى نكند وى را مسموم ساخت . « 2 »
اما « عبداللَّه بن عمر » ( فرزند خليفهء دوم ) از كسانى بود كه از اميرمؤمنان عليه السلام كنارهگيرى كرد و با دستگاه معاويه نيز هماهنگى نداشت و هنگامى كه يزيد ، امام حسين عليه السلام را به شهادت رساند ، سخت به او انتقاد كرد و در ملاقاتى كه با يزيد داشت بر او فرياد زد كه چرا حسين عليه السلام را كشتى ؟ ولى در بعضى از روايات آمده هنگامى كه « حَجاج » مكه را گرفت و « عبداللَّه بن زبير » را به دار آويخت « عبداللَّه بن عمر » ترسيد كه او را هم به سرنوشت « عبداللَّه بن زبير » گرفتار سازد . نزد « حجاج » رفت و گفت : دستت را بده تا با تو براى « عبدالملك » ( خليفهء اموى ) بيعت كنم ، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
« مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتَةً جاهِلِيَّةً »
. حجاج پايش را دراز كرد و گفت : با پايم بيعت كن . با دستم مشغول
هامش
( 1 ) . اسد الغابة ، حالات سعد بن مالك
( 2 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ميثم بحرانى ، ج 5 ، ص 377