جبران نماييد و كارهاى بد آنها را به فراموشى بسپاريد و در مقام انتقام برنياييد ؛ ولى معناى اوّل مناسبتر است .
در دستور دوم مىافزايد : « و اسباب عداوت و دشمنى را دربارهء خود قطع كن » ؛
( وَاقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرٍ « 1 » )
، زيرا مىدانيم عداوتها معمولًا بىسبب نيست ؛ يا نتيجهء بدرفتارى است يا تضييع حقوق ، يا خودبزرگبينى و امثال آن .
هنگامى كه اين اسباب قطع گردد دشمنىها به دوستى مبدل مىشود .
در سومين دستور مىفرمايد : « از آنچه براى تو روشن نيست تغافل كن » ؛
( وَتَغَابَ « 2 » عَنْ كُلِّ مَا لَايَضِحُ « 3 » لَكَ ) .
اشاره به اينكه اصرار بر جستجوگرى در كار مردم نداشته باش و در جزئيات خود را به فراموشكارى و تغافل بزن ، زيرا پرداختن به جزئيات ، انسان را از پرداختن به امور كلى و مهم بازمىدارد و به اختلافات و كينهها و عداوتها دامن مىزند .
در چهارمين و آخرين دستور مىفرمايد : « و در تصديق سخنچينان شتاب مكن زيرا سخنچين خيانتپيشه است ، هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود » ؛
( وَلَا تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ « 4 » فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ « 5 » ، وَإِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ ) .
مىدانيم سخنچين كسى است كه با خبر رسانى درست و نادرست در ميان
هامش
( 1 ) . « وِتْر » بر وزن « فكر » و « وَتْر » بر وزن « سطر » هر دو به معناى مفرد و تنها بودن است . از آنجا كه هرگاه كسىكشته شود بازماندگان او تنها مىمانند و طبعاً كينهء او را به دل مىگيرند اين واژه به معناى كينه و عداوت نيز بهكار مىرود و در جملهء بالا همين معنا مراد است .
( 2 ) . « تَغابَ » فعل امر است از ريشهء « تغابى » به معناى تغافل از مادهء « غِباوَة » به معناى جهل و بىخبرى گرفته شده گويى كسى كه خود را به فراموشى و تغافل مىزند از آن امر جاهل و بىخبر است .
( 3 ) . « يضح » از ريشهء « وضوح » به معناى روشن شدن چيزى است .
( 4 ) . « سَاع » از ريشهء « سعى » در اصل به معناى هرگونه تلاش و كوشش است ؛ ولى در اينگونه موارد به كسى گفته مىشود كه سعى در سخنچينى و عيبجويى افراد دارد .
( 5 ) . « غاشّ » به معناى خائن و بدخواه است از ريشهء « غِشّ » به معناى خيانت و بدخواهى گرفته شده است .