دوران زندگى او از دو دوران كاملًا متفاوت تشكيل مىشود . دوران نخست كه در مسير حق بود ، مردى قابل اعتماد و مدير و مدبّر و به همين دليل على عليه السلام او را به فرماندارى فارس منصوب كرد . او منطقه را به خوبى اداره نمود و خراج را به خوبى جمعآورى كرد و براى اميرمؤمنان على عليه السلام فرستاد . اين جريان به گوش معاويه رسيد و سخت ناراحت شد . نامهاى به او نوشت كه مضمونش اين بود :
اگر نبود كه قلعههاى مستحكمى دارى و شبها همچون پرندگان به آشيانه خزيده به آن پناه مىبرى و چنانچه انتظارى كه خدا مىداند من دربارهء تو دارم نبود ، مانند سليمان مىگفتم : « « فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَّاقِبَلَ لَهُمْ بِها وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَهُمْ صاغِرُونَ » ؛ بهسوى آنان بازگرد ( و اعلام كن ) با لشكريانى به سراغ آنان مىآييم كه قدرت مقابله با آن را نداشته باشند ؛ و آنان را از آن ( سرزمين ) با ذلّت و حقارت بيرون مىرانيم » « 1 » و در ذيل آن شعرى نوشت كه اشاره به مشكوك بودن نسب زياد داشت .
هنگامى كه اين نامه به زياد رسيد برخاست و در ميان مردم خطبهاى خواند و گفت : عجيب است فرزند هند جگرخوار و سرچشمهء نفاق ( معاويه ) مرا تهديد مىكند در حالى كه ميان من و او پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و همسر سيدهء نساء عالمين و پدر سبطين ( امام حسن و امام حسين عليهما السلام ) و صاحب ولايت و منزلت و اخوت رسول خداست با صد هزار لشكر از مهاجرين و انصار و تابعين . به خدا سوگند اگر اين جمعيّت ( طرفداران معاويه ) قصد سوئى كنند ، مرا مرد شجاع شمشيرزنى خواهند يافت ( كه آنها را در هم مىكوبد ) .
سپس نامهاى به اميرمؤمنان على عليه السلام نوشت و نامهء معاويه را با نامهء خود براى آن حضرت فرستاد . امام عليه السلام در پاسخ او چنين نوشت : « اما بعد از حمد و ثناى الهى من تو را والى آن سرزمين كردم و شايستهء اين مقام مىديدم . آرى ابوسفيان
هامش
( 1 ) . نمل ، آيهء 37 .