سميّه آمد و وارد بر او شد و تا صبح نزد او بود . هنگامى كه سميّه بازگشت من به ابوسفيان گفتم چگونه بود ؟ گفت : خوب بود . . . اين سخن به زياد گران آمد و از بالاى منبر گفت : اى ابو مريم به مادر مردم دشنام مده كه به مادرت دشنام خواهند داد . در اين هنگام كه سخن معاويه و گواهىطلبى او به پايان رسيد زياد برخاست مردم را خاموش كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد سپس گفت : اى مردم ! معاويه و شهود آنچه را شنيديد گفتند و من نمىدانم كدام حق بود و كدام باطل .
لابد معاويه و شهود آگاهترند به آنچه گفتند و بدانيد عبيد ( پدرش ) پدر نيكى بود امّا والى ( ظاهراً اشاره به معاويه است ) شخص صاحب نعمتى است . اين سخن را گفت و از منبر پايين آمد . « 1 »
4 . نگاهى به زندگى زياد بن ابيه
همانگونه كه قبلًا اشاره شد او در اصل زياد بن عبيد بود . پدرش برده و چوپان و مادرش سميّه كنيز حارث بن كلده ، طبيب معروف عرب بود . گاهى او را به عنوان زياد بن ابيه و گاه زياد بن امه مىگفتند ، زيرا پدرش برده بود و هيچ موقعيّت اجتماعى نداشت و بعد از آنكه معاويه او را به خود ملحق ساخت به او زياد بن ابىسفيان مىگفتند . از نوجوانى فردى هوشيار و سخنرانى بليغ بود . تولد او را در طائف در سال فتح مكّه و بعضى در سال هجرت و برخى در روز بدر گفتهاند ؛ ولى او هيچگاه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را نديد و با اميرمؤمنان على عليه السلام در تمام جنگهاى دوران آن حضرت و با امام حسن عليه السلام تا زمان صلح با معاويه همراه بود ، بعدها معاويه او را فريب داد و به سوى خود برد . او در كوفه در ماه رمضان سنهء 53 در سن 56 سالگى از دنيا رفت ( و بعضى سن او را به گونهء ديگرى ذكر كردهاند ) .
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابىالحديد ، ج 16 ، ص 187 .