چگونه ممكن است امام عليه السلام در اين نامه براى حقانيّت خود در برابر معاويه به نص استدلال كند ؛ چيزى كه او از اساس با آن مخالف بود . بايد از دليلى استفاده كند كه او نتواند در برابر آن سخن بگويد و راه انكار بپويد و آن مسألهء شوراست .
شورايى كه خلفاى پيشين بر اساس آن انتخاب شدند ؛ همان كسانى كه معاويه از طرف آنها به خلافت شام نصب شد .
اين همان چيزى است كه در علم منطق از آن به فن جدل تعبير مىشود و آن اينكه مسلّمات خصم را بگيرند و با آن بر ضد او استدلال كنند هرچند مسلّمات خصم از سوى گوينده پذيرفته نشده باشد .
مثل اينكه ما با تورات و انجيل كنونى در برابر يهود و نصارى استدلال مىكنيم و مىگوييم مطابق فلان فصل و فلان آيه شما چنين مىگوييد و بنابراين طبق عقيدهء خودتان محكوم هستيد . فى المثل مىگوييم : شما مسيحيان عقيده داريد عيسى را به دار آويختند و كشتند و دفن كردند و بعد از چند روز زنده شد و به آسمان رفت . بر طبق اين عقيده بايد مسأله رجعت انسان به زندگى در اين دنيا را پذيرا شويد ، هرچند ما معتقد به كشته شدن حضرت مسيح نيستيم .
در قرآن مجيد نيز گونههايى براى اين مطلب مىتوان پيدا كرد ؛ از جمله در داستان ابراهيم عليه السلام هنگامى كه در برابر ستاره پرستان ، ماه پرستان و آفتاب پرستان قرار گرفت با جملهء « هذا رَبِّي » يا « هذا رَبِّي هذا أَكْبَر » « 1 » مسلمات آنها را پذيرفت اما هنگامى كه همگى افول كردند و افول و غروب آنها دليل بر حادث بودن آنها بود ، آنها را محكوم ساخت .
شگفتآور اينكه ابن ابى الحديد با اينكه در بسيارى از مسائل راه اعتدال را مىپويد ، هنگامى كه به اين نامه مىرسد مىگويد : « بدان كه اين فصل از كلام امير المؤمنين با صراحت دلالت بر اين دارد كه انتخاب شورا راه اثبات خلافت
هامش
( 1 ) . انعام ، آيهء 77 و 78 .