« اما بعد ( از حمد و ثناى الهى ) هنگامى كه نامهء من به تو رسيد معاويه را به حكم نهايى دعوت كن و براى يك طرفه شدن كار ، او را به يك نتيجهء جزمى وادار ساز . سپس او را ميان جنگى آواره كننده يا تسليمى رسواگر مخير ساز اگر جنگ را اختيار كرد به او اعلان جنگ كن و اگر راه صلح و سلامت را پيش گرفت از او بيعت بگير و السلام » ؛ ( أَمَّا بَعْدُ ، فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي فَاحْمِلْ مُعَاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ « 1 » ، وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ ، ثُمَّ خَيِّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ « 2 » ، أَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ « 3 » ، فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ « 4 » إِلَيْهِ ، وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ ، وَ السَّلَامُ ) .
هنگامى كه نامهء امام عليه السلام در شام به جرير رسيد آن را به دست معاويه داد و خود به پا خاست و براى مردم سخن گفت و تذكر داد كه همهء شما از وضع عثمان آگاهيد و تمام بلاد بدون گفتگو با على بيعت كردهاند ؛ يعنى با شخصى كه اگر مسألهء خلافت به اختيار خود ما گذاشته مىشد كسى جز او را نمىپذيرفتيد .
نكته جرير بن عبداللَّه كيست ؟
جرير بن عبداللَّه از مشاهير صحابه از قبيلهء بجيله از قبايل يمن است . بجيله نام
هامش
( 1 ) . « فصل » در اصل به معناى جدايى است و به حكم قطعى كه از قاضى و غير قاضى صادر مىشود ، فصل گفته مىشود ، زيرا ميان ارباب دعوا جدايى مىافكند و مسائل مشتبه را از هم جدا مىسازد .
( 2 ) . « مجلية » از مادهء « اجلاء » به معناى اخراج از وطن است و ريشهء اصلى آن « جلاء » به معناى آشكار شدن مىباشد و به همين مناسبت به خروج از شهر نيز اطلاق شده ، گويى شخص در شهر مخفى است و با خروج آشكار مىگردد و « جلاء » به معناى صيقل دادن نيز ، نوعى آشكار شدن رنگ حقيقى است كه در زير زنگار پوشيده شده بود .
( 3 ) . « مخزية » از ريشهء « خزى » است كه به باب افعال رفته و « خزى » به معناى رسوايى و ذلت آمده است و شايد ريشهء اصل رسوايى باشد كه سبب ذلت هم مىشود و جمعى از ارباب لغت ريشهء اصلى آن را بد حالى حاصل از وقوع در بلا و رسوايى و ذلت دانستهاند .
( 4 ) . « فانبذ » از ريشهء « نبذ » بر وزن « سبز » در اصل به معنى دور افكندن اشياى بى ارزش است و گاه به معنى اعلام كردن نيز آمده ؛ گوئى سخنى به سوى طرف افكنده مىشود خواه اين سخن الغاى پيمان باشد يا اعلان جنگ يا چيز ديگر و در جملهء بالا به معنى اعلان جنگ است .