تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
گوشتى ) چون پستان زنان دارد و در ميان آنان است » . « 1 » مطابق اين پيش‌بينى ، گروهى در امت اسلامى پديد مىآمدند كه قرآن مىخواندند و اهل تهجّد و عبادت بودند ؛ ولى در واقع از دين خارج و از حقيقت آن اطلاعى نداشتند . اين حقيقت به اندازه‌اى ميان مسلمانان معروف بود كه حتّى عايشه كه به على عليه السّلام كينه داشت ، پس از ماجراى نهروان و كشته شدن ذو الثديه گفت : من از پيامبر شنيدم كه دربارهء اين گروه فرمود : آنان بدترين مردمند كه به دست بهترين افراد كشته مىشوند . « 2 » اين پيش‌بينى رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله محقّق شد و پس از ماجراى جنگ صفين و ماجراى حكميّت ، خوارج در منزل عبد اللّه بن وهب راسبى اجتماع كردند ، ذو الثديه در آن جمع خطبه‌اى آتشين خواند و دوستان و پيروان خود را به قيام بر ضدّ مسلمانان - كه به زعم او گمراه شده بودند - فراخواند . رهبرى آن گروه را عبد اللّه بن وهب راسبى به عهده داشت ( هرچند رهبرى فكرى و عقيدتى آنها به عهدهء ذو الثديه بود ) . « 3 » آن گروه گمراه جنگ نهروانى را به راه انداختند و امير مؤمنان عليه السّلام قبل از پيكار با آنها فرمود : پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و إله فرمود : قومى از دين خارج مىشوند و با مسلمانان جنگ مىكنند و علامت آنان مردى است كه نقصى در دست اوست ( مخدج اليد ) . « 4 » در اثناى جنگ و همچنين پس از پايان آن مردم به دنبال ذو الثديه و يا همان مخدج بودند ؛ ولى هرچه گشتند ، او را پيدا نكردند . كم‌كم برخى از بهانه‌جويان زبان به طعن
هامش
( 1 ) . اين ماجرا و پيش‌بينى رسول خدا ( با اختلاف در تعبيرات ) دربارهء آنان در منابع معتبر اهل سنّت آمده است ، از جمله : صحيح بخارى ، جلد 7 ، صفحهء 111 و جلد 8 ، صفحهء 52 ؛ صحيح مسلم ، جلد 3 ، صفحهء 112 ؛ مسند احمد ، جلد 3 ، صفحهء 56 و 65 ؛ مصنف ابن ابى شيبه ، جلد 8 ، صفحهء 741 ؛ شرح ابن ابى الحديد ، جلد 2 ، صفحهء 266 ؛ تاريخ طبرى ، جلد 2 ، صفحهء 360 ؛ اسد الغابة ، جلد 2 ، صفحهء 139 و كنز العمال ، جلد 11 ، صفحهء 307 به بعد . ( 2 ) . شرح ابن ابى الحديد جلد 2 ، صفحهء 267 و 268 و البداية و النهاية ، جلد 7 ، صفحهء 337 . ( 3 ) . رجوع كنيد به : تاريخ طبرى ، جلد 4 ، صفحهء 54 - 55 . ( 4 ) . مصنف ابن ابى شيبه ، جلد 10 ، صفحهء 740 .
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 492 | الشيخ ناصر مكارم الشيرازي