جواب داد : « بسيار زياد ؛ تا آن جا كه از خدا مىخواهم او و اصحابش نزد من باشند و چنان ضربتى با شمشير بر آنها فرود آورم كه شمشيرم از خونشان رنگين شود ! ! » عايشه گفت :
« بسيار خوب تو به درد اين كار مىخورى . نامهء مرا ببر و به او بده و اگر تو را به آب و غذا دعوت كرد ، ابدا تناول نكن ؛ چرا كه در آن سحر و جادو است ! ! » .
آن مرد نامه را گرفت و راه افتاد . هنگامى كه نزد حضرت رسيد ، امام عليه السّلام سوار بر مركب بود و جمعى اطراف او بودند . نامه را داد و امام عليه السّلام آن را مطالعه كرد و به او فرمود : به منزل ما بيا ؛ آبى بنوش و غذايى بخور تا جواب نامهات را بنويسم . آن مرد گفت : به خدا سوگند ! چنين كارى نمىكنم . امام عليه السّلام فرمود : سؤالاتى از تو مىپرسم ؛ حاضرى جواب دهى ؟
گفت : آرى ، فرمود : تو را به خدا سوگند مىدهم ، آيا هنگامى كه عايشه مىخواست تو را بفرستد نگفته بود مردى را پيدا كنيد كه با على عليه السّلام عداوت شديد داشته باشد و تو را نزد او بردند و از تو پرسيد تا چه اندازه با او عداوت دارى و تو چنين و چنان در جواب گفتى ؟ آن مرد گفت : آرى چنين بود . فرمود : آيا به تو نگفت : اگر به تو پيشنهاد آب و غذا كردند از آن نخور كه در آن سحر است ؟ آن مرد گفت : آرى .
امام عليه السّلام فرمود : « حال بگو ببينم حاضر هستى كه رسول من باشى ؟ » عرض كرد : « چرا نباشم ؟ ! هنگامى كه نزد تو آمدم مبغوضترين افراد در نظرم بودى ؛ ولى اكنون كه اين كرامات را از تو ديدم محبوبترين افراد نزد من تويى . هر دستورى دارى بده » .
امام عليه السّلام فرمود : « نامه مرا نزد او ( عايشه ) ببر و به او بگو : تو نه اطاعت خدا كردى و نه اطاعت پيامبرش را . خدا به تو دستور داده بود در خانهات بنشينى ؛ اما بيرون آمدى و در وسط لشكرگاه رفت و آمد دارى و به طلحه و زبير نيز بگو : شما در مورد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله انصاف نداريد ؛ چرا كه زنان خود را در خانه گذارديد و همسر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را از خانهاش به سوى لشكرگاه بيرون كشيديد » .
آن مرد آمد و نامه را به سوى عايشه پرتاب كرد و پيام امام عليه السّلام را به او رسانيد ؛ سپس به خدمت امام عليه السّلام بازگشت و در صفين در ركاب حضرت بود و شربت شهادت نوشيد !
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 467
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٦٧