ترجمه
( آرى ) شدائد و سكرات مرگ ، و حسرت از دست دادن ( همه چيز ) بر آنها هجوم آورده ، و به خاطر آن ، اعضاى پيكرشان سست مىشود و در برابر آن ، رنگ خود را مىبازند ؛ سپس مرگ تدريجا در آنها نفوذ مىكند و بين آنها و زبانشان جدايى مىافكند ، در حالى كه ميان خانوادهء خود قرار دارد و با چشم خود به آنها نگاه مىكند ، با گوش سخنانشان را مىشنود ، عقلش سالم و فكرش برجا است . ( در اين هنگام ، از خواب غفلت بيدار مىشود : ) فكر مىكند كه عمرش را براى چه چيزهايى بر باد داده و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده است . به ياد ثروتهايى مىافتد كه گردآورى كرده ؛ در جمع آن چشم بر هم گذارده و از حلال و حرام و مشكوك ( هر چه به دستش آمده ) در اختيار گرفته است ، گناه جمع آورى آن ، بر دامانش نشسته ، و هنگام جدايى از آن رسيده است ! ( آرى ! ) اين اموال براى بازماندگان او به جاى مىماند و از آن بهره مىگيرند و متنعّم مىشوند ! لذّت و آسايش آن براى ديگران است و سنگينى گناهانش بر دوش او ! و او گروگان اين اموال است . اين در حالى است كه به خاطر امورى كه به هنگام مرگ براى او روشن شده ، دست خود را از پشيمانى مىگزد ( و انگشت ندامت به دندان مىگيرد ! ) نسبت به آنچه در تمام عمر به آن علاقه داشت ، بىاعتنا مىشود و آرزو مىكند اى كاش اين اموال به دست آن كس مىرسيد كه در گذشته به ثروت او غبطه مىخورد و بر آن حسد مىورزيد ، ( تا و بال جانش نگردد ) .
سپس مرگ همچنان در وجود او پيشروى مىكند ، تا آنجا كه گوشش همچون زبانش از كار مىافتد ؛ به طورى كه در ميان خانوادهاش نه زبان سخن گفتن دارد و نه گوش براى شنيدن . پيوسته به صورت آنها نگاه مىكند ، حركات زبانشان را مىبيند ، ولى صداى آنان را نمىشنود .