دست گرفتم و به پرواز در آمدم و در اين ميدان مسابقه بر ديگران پيشى گرفتم » .
« فطرت بعنانها و استبددت برهانها « 1 » » .
« من مانند كوهى كه تند بادها قدرت شكستن آن را ندارد و طوفانها نمىتواند آن را از جاى بر كند پا بر جا ايستادم » .
« كالجبل لا تحرّكه القواصف و لا تزيله العواصف « 2 » » .
« اين در حالى بود كه هيچ كس نمىتوانست عيبى بر من بگيرد و هيچ سخن چينى جاى طعنه در من نمىيافت » .
« لم يكن لأحد فيّ مهمز « 3 » و لا لقائل فيّ مغمز « 4 » » .
در آغاز اين فراز ، امام عليه السّلام به چهار نكته اشاره مىكند :
نخست : اين كه در آن زمان كه ديگران سست و ناتوان شدند ، من دامن همّت به كمر زدم و قيام كردم و وظيفهء خود را انجام دادم .
ديگر اين كه ، آن زمان كه ديگران از ترس يا ضعف سر در لاك خود فرو برده بودند ، من گردن كشيدم و دشمن را در همه جا زير نظر گرفتم .
( توجه داشته باشيد كه « تطّلع » ، به معناى « گردن كشيدن براى جست و جوى چيزى » است و « تقبّع » ، به معناى « پنهان شدن و سر در لاك فرو بردن » است .
هامش
( 1 ) « رهان » از مادّهء « رهن » به معناى « گذاشتن چيزى نزد ديگرى » است و به همين جهت وثيقهء بدهكارى را رهن مىگويند . و از همين رو به جوائز مسابقات و برد و باختها نيز « رهان » گفته مىشود . و در جملهء بالا نيز « استبددت برهانها » منظور اين است كه جايزهء اين مسابقهء الهى را من به تنهايى بردم .
( 2 ) « القواصف » و « عواصف » جمع « قاصف و عاصف » ، هر دو به معناى « تند باد » است ، ولى در مفهوم كلمهء نخست ، شكنندگى افتاده است و در مفهوم دومى « تكان دادن و بردن اشياء » را همراه خود راه يافته .
بنا بر اين به تندبادهايى كه شاخههاى درختان را بشكند ، قاصف ، گويند . و به بادهاى سريعترى كه درخت را از جاى بكند و با خود ببرد ، عاصف گويند .
( 3 ) « مهمز » از مادّهء « همز » در اصل به معناى « فشردن و فشار دادن » است و در مورد عيب جويى كه طرف را تحت فشار قرار مىدهد ، به كار رفته است . و منظور از اين كلمه ، در جملهء بالا نيز همين معنا است ، يعنى جايى براى عيب جويى در من نبود .
( 4 ) « مغمز » از مادّهء « غمز » نيز در اصل ، به معناى « فشردن و يا گاز گرفتن » است . اين واژه در مورد فشارى كه با شيء نوك تيزى بر مركب سوارى براى حركت سريعتر وارد مىشود ، اطلاق مىگردد ، و به همين مناسبت در بسيارى از موارد به معناى « عيب جويى » به كار رفته است و « غمّاز » به معناى « شخص عيبجو و غيبت كننده » است و در كلام امام منظور همين معنا است .