جنگيدم كه به حكم قرآن گردن نهند ، زيرا آنها كتاب اللّه را به گوشهاى افكنده بودند ، ولى من به شما اعلام كردم كه آنها قصدشان عمل به قرآن نيست و جز نيرنگ و فريب شما هدفى ندارند . » آنها گفتند : « پس بفرست تا مالك اشتر برگردد » .
اين در حالى بود كه مالك اشتر در آستانهء پيروزى بر لشكر معاويه قرار گرفته بود .
امام كسى را نزد مالك فرستاد و دستور داد برگردد .
مالك گفت : « به امير مؤمنان بگو ، الآن زمانى نيست كه مرا از اين مأموريت باز دارى . چيزى به پيروزى باقى نمانده است . » سخن مالك در حالى بود كه سپاه معاويه شروع به فرار كرده بودند .
هنگامى كه فرستادهء امام پيام اشتر را خدمتش آورد ، جمعيّت لجوج و نادان بر فشار خود افزودند و گفتند : « به اشتر بگو كه برگردد ، و الّا به خدا سوگند تو را از خلافت عزل خواهيم كرد . » امام بار ديگر فرستادهء خود ( يزيد بن هانى ) را نزد اشتر فرستاد و فرمود : « به اشتر بگو كه فتنه ، واقع شده و ( كار از كار گذشته ) است . » اشتر باز به فرستادهء امام رو كرد و گفت : « آيا فتح و پيروزى را نمىبينى ؟ آيا سزاوار است اين موقعيّت را رها كنيم و برگرديم . » فرستادهء امام به او گفت : « راستى عجيب است ! آن گروه لجوج سوگند ياد كردند كه اگر اشتر بر نگردد ، ما تو را خواهيم كشت ، آن گونه كه عثمان را كشتيم . » مالك اشتر بناچار و در نهايت ناراحتى بازگشت و در حضور امام به فريب خوردگان سپاه پرخاش بسيار كرد و از آنان مهلت كوتاهى براى يكسره كردن كار سپاه معاويه طلب كرد ، ولى آنها موافقت نكردند .
به اين ترتيب فعاليّت جنگى در آستانهء پيروزى متوقف شد و كار به مسألهء حكميّت قرآن كشيد و براى اين كه روشن شود كه حكم قرآن در بارهء سرنوشت اين جنگ و مسألهء خلافت چيست ، بنا شد از هر گروهى يك نفر به عنوان حكم انتخاب شود .
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٦٦