بجز ما هيچكس ديگر نباشد * كه چشم ناظرى بر در نباشد
بگفت : اى جان يقين دان كين چنين كار * بخلوت بايد از هر يار و اغيار
بساط عيش چون كرد او مهيّا * بخلوت خانه با آن يار زيبا
بگفت آن ماه كى مرد وفادار * تو گفتى نيست جز ما و تو ديّار
در اين محفل كنون الّا تو و من * بود ناظر خداى پاك ذوالمَن
در آن خلوت كه حاضر باشد آن شاه * نشايد اين عمل اى مرد آگاه
چه بشنيد اين سخن زود آن جوانمرد * برآورد آتشين آه از دل سرد
چنان اين پند بر جانش اثر كرد * كه آن مشتاق را زير و زبر كرد
پشيمان گشت و افغان كرد و احساس * بر آن نيكو زن پاكيزه دامان
خدايش هم جزاى مخلصان داد * برويش در ز لطف خاص بگشاد
هم آتش را به دستش سرد و خوش كرد * هم آهن برد فرمان در كف مرد
كرامت را وى از ترك هوى يافت * ز بيم آتش قهر خدا يافت
همه پاكان و خاصان حريمش * شتابان در ره اميد و بيمش
خداوندا ! ( الهى ) را به فرجام * نگهدار از شرور نفس بدنام
ز خوف خويش جانش را بيفروز * زلطف خود نَهَى النّفسش بياموز
* * *