بعيد به نظر مىرسد ؛ چرا كه در آيهء بعد اشارهء جداگانه به مسألهء « رطب » شده است .
بعضى نيز احتمال دادهاند : « قَضب » به معناى ميوههاى بوتهاى باشد ( مانند خيار و هندوانه و مانند آنها ) و يا ريشههاى گياهى ( مانند هويج و پياز و كلم ) . ولى ، بعيد نيست « قَضْب » در اينجا معناى گستردهاى داشته باشد كه هم سبزىهاى خوردنى را شامل شود ، هم ميوههاى بوتهاى و هم ريشههاى غذايى را . « 1 »
[ قَضى : ]
« فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِّنْها »
« قَضى » از مادّهء « قضاء » در اينجا به معناى « قضاى تشريعى » و قانون و فرمان و داورى است و بديهى است كه نه خدا نيازى به اطاعت و تسليم مردم دارد ، و نه پيامبر چشمداشتى ، در حقيقت ، مصالح خود آنها است كه گاهى بر اثر محدود بودن آگاهيشان از آن با خبر نمىشوند ، ولى خدا مىداند ، و به پيامبرش دستور مىدهد . « 2 »
[ قَضى ، قضاء : ]
« وَ قَضى رَبُّكَ »
« قَضى » از مادّهء « قضاء » در اصل به معناى جدا ساختن چيزى است ، با عمل و يا با سخن ، و بعضى گفتهاند : در اصل به معناى « پايان دادن » به چيزى است ، و هر دو معنا در واقع قريب الافق مىباشند . و از آنجا كه پايان دادن و جدا ساختن ، معناى وسيعى دارد ، اين كلمه در مفاهيم مختلفى به كار رفته است .
« قرطبى » در تفسيرش ، شش معنا براى آن ذكر كرده :
1 - « قضاء » به معناى « امر » و فرمان مانند : وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ : « پروردگارت فرمان داده كه جز او را نپرستيد » .
2 - « قضاء » به معناى « خلق » مانند : فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَمَاواتٍ فِي يَوْمَيْنِ : « خداوند جهان را بهصورت هفت آسمان ، در دو دوران آفريد » .
3 - « قضاء » به معناى « حكم » و داورى مانند :
فَاقْضِ مَا أَنْتَ قاضٍ : « هر داورى مىخواهى بكن » .
4 - « قضاء » به معناى « فراغت از چيزى » مانند : قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ : « كارى را كه دربارهء آن نظر خواهى مىكرديد پايان يافت » .
5 - « قضاء » به معناى « اراده » مانند : إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ : « هنگامى كه كارى را اراده كند به آن مىگويد موجود باش ، آن هم موجود مىشود » .
6 - و « قضاء » به معناى « عهد » مانند : إِذْ قَضَيْنَا إِلى مُوسَى الأَمْرَ : « هنگامى كه از موسى پيمان و عهد گرفتيم » .
هامش
( 1 ) . عبس ، آيهء 28 ( ج 26 ، ص 159 )
( 2 ) . احزاب ، آيهء 37 ( ج 17 ، ص 341 )