تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
« قاعاً صَفْصَفاً » « صَفْصَف » به معناى زمين صاف است ، و از اين دو وصف استفاده مىشود كه در آن روز ، كوه‌ها و گياهان ، همگى از صفحهء زمين محو مىشوند و زمينى صاف و ساده باقى مىماند . « 1 »

[ صَفْوان : ]

« كَمَثَلِ صَفْوانٍ » « صَفْوان » از مادّهء « صَفاء » به معناى قطعه سنگ بزرگ و صاف است كه چيزى در آن نفوذ نمىكند ، و چيزى بر آن قرار نمىگيرد . « 2 »

[ صَكَّت : ]

« فَصَكَّتْ وَجْهَها » « صَكَّت » از مادّهء « صكّ » ( بر وزن شك ) ، به معناى زدن شديد ، يا به صورت زدن است ، و منظور در اينجا اين است كه همسر ابراهيم عليه السلام هنگامى كه نويد تولد فرزندى را شنيد ، همان گونه كه عادت زنان است ، دست‌ها را از شدت تعجب و حيا به صورت زد . « 3 »

[ صلات : ]

« يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ » « صلات » ، و « صلوات » كه جمع آن است ، هر گاه به خدا نسبت داده شود ، به معناى فرستادن رحمت است ، و هر گاه به فرشتگان و مؤمنان منسوب گردد به معناى طلب رحمت مىباشد . « 4 »

[ صُلْب : ]

« بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرَآءِبِ » « صُلْب » به معناى پشت است ، در اين كه منظور از « صلب » و « ترائب » در اين آيهء شريفه چيست ؟ در ميان مفسران گفتگوى بسيار است و تفسيرهاى فراوانى براى آن گفته‌اند ( رجوع به ترائب ) . « 5 »

[ صَلْداً : ]

« صَلْداً لايَقْدِرُونَ » « صَلْداً » نيز به معناى سنگ صافى است كه چيزى بر آن نمىرويد . « 6 »

[ صَلْصال : ]

« الإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ » « صَلْصال » از مادّهء « صلصلة » در اصل به معناى « رفت و آمد صدا در اجسام خشك » است ؛ سپس به خاكهاى خشكيده كه وقتى اشاره به آن مىكنند صدا مىكند « صلصال » گفته شده است . باقيماندهء آب در ظرف را نيز « صَلْصَله » مىنامند ؛ چرا كه به هنگام حركت به اين طرف و آن طرف ، صدا مىكند . بعضى نيز گفته‌اند : « صلصال » به معناى « گِلِ بدبو » ( لجن ) است ، ولى معناى اول
هامش
( 1 ) . طه ، آيهء 106 ( ج 13 ، ص 331 ) ( 2 ) . بقره ، آيهء 264 ( ج 2 ، ص 381 ) ( 3 ) . ذاريات ، آيهء 29 ( ج 22 ، ص 359 ) ( 4 ) . احزاب ، آيهء 56 ( ج 17 ، ص 444 ) ( 5 ) . طارق ، آيهء 7 ( ج 26 ، ص 377 ) ( 6 ) . بقره ، آيهء 264 ( ج 2 ، ص 381 )