واحد قرار مىگيرند ؛ « 1 » زيرا چنين كثرتهايى از لوازمات مادّه است و عالم قدس ، والاتر از اين لوازمات است . [ مُراد از كثرت ، آن است كه ] اين جوهرِ مفارق ، داراى مرتبههاى وجودى نورانى بسيط است كه البته در شدت نورانيت يا ضعف آن ، گونهگون و در نزديكى به نور الأنوار ، مختلف هستند .
گفتنى است كه انديشه حكيمان و فيلسوفان و گونه رويكرد آنان در تعريف عقل ، اثرى آشكار بر سخنان شارح نهاده است . علّامه شعرانى يادآورى كرده كه شارح در تعريف عقل به عنوان جوهر مجرّد ( عقل به معناى نخست ) ، از ديدگاه حكيمان پيروى كرده است . « 2 » گو اينكه وى در نمونههايى نيز ، ديدگاه آنان را يكسر به يك سو مىنهد و ما پس از اين ، برخى از اين نمونهها بر خواهيم شمرد .
از ديدگاه شارح ، آن گاه كه نفس ناطقه بتواند با بدن ارتباط يابد با وجود آنكه يكى مادّى و ديگرى مجرّد است ، مىتوان تصوّر كرد و پذيرفت كه جوهرِ مفارق نيز خود ، با نفس ناطقه در ارتباط باشد ؛ ويژه آنكه هر دو مجرّدند . « 3 » باز از ديدگاه وى ، مىتوان پذيرفت كه اين جوهر مفارق ، داراى مراتب نورانى گوناگون باشد ، و باز مىتوان گفت كه ثواب و عقاب انسان ، در حقيقت ، از آن جوهر مفارق ريشه گرفته است ؛ زيرا چنانكه خوانديم ، ثواب و عقاب بدن ، ريشه در نفس ناطقه دارد و تدبير نفس ناطقه نيز به دست جوهر مفارق است . « 4 »
گفتيم كه رويكرد شارح در مبحث عقل و تعريفهاى آن و ويژگىهاى هر تعريف ، از ديدگاه حكيمان ريشه گرفته است ؛ امّا اين سخن ، بدان معنا نيست كه
هامش
( 1 ) . منطقيان ، در شناسايى جنس گفتهاند : جنس ، آن كلّىاى است كه در پاسخ به سؤال از چيستى افراد مختلفالحقيقه ذكر شود . براى نمونه ، اگر از چيستى يا ماهيت مجموعهاى شامل يك چوپان ، يك گله گوسفند و يك سگ سؤال شود كه هر يك نوع جداگانه هستند ، پاسخ مناسب ، به ناچار پاسخى است كه تنها بخشى از حقيقت آنها يعنى حقيقت مشترك ميان آنها را بيان كند . در پاسخ اين پرسش ، بايد كلّى حيوان را كه بيان كنندهء حقيقت مشترك آنهاست ، مطرح كرد . كلّى حيوان در اين جا ، جنس ناميده مىشود كه خود آن نيز انواع بىشمارى ؛ همچون انسان ، سگ ، گوسفند ، گاو و . . . را شامل مىشود ( همان ، ص 44 ) .
( 2 ) . شرح اصول الكافى ، ج 1 ، ص 142 پاورقى .
( 3 ) . همان ، ص 68 .
( 4 ) . همان جا .