ارتكاب ما لا ينبغى مثل العقال . « 1 »
عقل ، جوهر مجرّدى است كه معانى كلّى و نيز حقايق معنوى را در مىيابد .
واژه عقل را از « عَقَلَ البعير » گرفتهاند ؛ يعنى شتر را با عقال بست . و عقل را از آن رو عقل ناميدهاند كه همچون عقال ، انسان را از دست زدن به آنچه روا نيست ، باز مىدارد .
آنچه در اين سخن شارح ، شايسته درنگ است ، يكى پافشارى وى بر تعريف عقل چونان « جوهرى مجرّد » است كه در عبارتهاى پيشين نيز به چشم مىخورد .
ديگر آن كه وى عقل را دريابنده معانى كلّى مىداند و اين سخن ، چنانكه مىدانيم ، از ديدگاههاى شناخته شده فيلسوفان است . آنان عقل را قوّه مُدرِك كليّات به شمار مىآورند .
سوم آنكه وى شناخت حقايق معنوى را نيز از ويژگىهاى عقل شمرده است . با سنجش ميان اين چند سخن كه از شارح آورديم ، مىتوانيم بگوييم : اينكه عقل مىتواند به عالم قدس راه يابد و تقوا را براى انسان به ارمغان آورد ، ريشه در همين توانايى او در شناخت معنوى دارد .
نيز وى در شرح حديث سيزدهم از كتاب عقل ، به تعريف عقل از زاويهاى ديگر اشاره مىكند و مىنويسد :
العقل جوهر مجرّد له مراتب متفاوتة فى النقص و الكمال باعتبار التفاوت فى العلم و العمل و الكشف حتّى يبلغ غاية الكمال الّتى تختصّ بعقول الأنبياء و الأوصياء عليهم السلام . « 2 »
بر پايه اين سخن ، عقل گرچه حقيقتى واحد است ؛ ولى رتبههاى گوناگون دارد كه برخى والاتر و كاملترند و برخى پايينتر و ناقصتر . اين نقص و كمال ، از تفاوت درجات علم و عمل در انسانها پديد مىآيد . هر چه انسان عالمتر باشد و به علم خويش بيشتر عمل كند ، عقل او كمال بيشترى مىيابد و بر عكس ، هر چه بهره او از
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 143 .
( 2 ) . همان ، ص 198 .