به اسانيد خود از عبد اللّه بن عمر روايت نمودهاند « 1 » كه روزى رسول صلّى اللّه عليه و آله چون از نماز فارغ شد برخاسته روان شد ، اصحاب در ملازمتش بودند تا بر در خانهاى رسيد و در را بزد ، پيرهزنى بيرون آمده گفت : چه مىخواهى يا ابا القاسم ؟ آن حضرت فرمود : يا امّ عبد اللّه رخصت مىدهى كه عبد اللّه را ببينم ؟ پيرهزن گفت : او را چه مىبينى ديوانهاى است كثيف و خبيث بر جامهء خود حدث مىكند و حرفهاى ناگفتنى مىگويد . رسول اللّه فرمود كه چنين باشد . گفت : پس درآييد . چون داخل شديم ديديم كسى سر به قطيفهاى برده و خود به خود حرف مىزند ، رسول اللّه با او ، گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه و انى رسول اللّه » و آن ملعون گفت : « نشهد ان لا إله الا اللّه و انى رسول اللّه » كه تو به اين امر سزاوارتر از من نيستى ! ؟ و آن حضرت روز ديگر همان وقت با اصحاب آمده او را بر بالاى درختى ديديم كه به آواز بلند چيزى مىخواند و پيرهزن با او گفت كه حرف مزن و از درخت به زير آى كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله است . پس ساكت شد و رسول صلّى اللّه عليه و آله حرف شهادت گفت و همان جواب شنيد . روز سيم كه آمديم در ميان گوسفندان بود و آوازى مىكرد چون آواز كلاغ و گفتگوى سابق گذشت و رسول صلّى اللّه عليه و آله با او گفت : « اخسأ ! » پس از اين دشنام ، مخاطبش ساخت به اين كلام كه ترا مهلتى دادهاند به آرزوى خود نخواهى رسيد و آنچه مقدر شده از تو به فعل خواهد آمد و در هر سه روز آن حضرت به اصحاب مىگفت : خدا اين زن را از رحمت خود دور كناد ، اگر او نمىبود من شما را خبر مىدادم كه اين ، اوست و در روز آخر فرمود كه حق تعالى هيچ پيغمبرى را به دنيا نفرستاد الا آنكه انذار نمود قومش را از دجّال و ليكن او را در اين امت ظاهر گردانيد و او - لعنه اللّه - بيرون خواهد آمد بر خرى سوار كه عرض ميان هر دو گوش آن خر ، يك ميل باشد و بهشتى و دوزخى و كوهى از نان و نهرى پرآب همراه او سير خواهد نمود و اكثر تابعان او يهود و زنان و اعراب باشند و در جميع آفاق خواهد گشت به غير از مكه و
هامش
( 1 ) . اكمال الدين 2 / 528 .