پس چند گامى پيش رفتم امر فرمود پيشتر روم رفتم ايستادم باز امر فرمود پيش بروم و فرمود : ادب در امتثال است جلو رفتم تا به آنجا كه دست آن جناب به من و دست من به آن جناب مىرسيد و تكلم فرمود بكلمهاى .
مولى سلماسى گفت چون كلام سيد به اينجا رسيد يك دفعه رشتهء سخن را به جواب دادن سؤال ديگر برد .
جناب ميرزا دوباره سؤال از آن كلام مخفى نمود پس سيد به دست اشاره فرمود كه آن از اسرار مكتوم است . « 1 »
جناب مولاى سلماسى از ناظر جناب سيد در ايام مجاورت مكه معظمه گفت :
در بلاد غربت با آن انقطاع از اهل و وطن در بذل و عطا قوى القلب و به كثرت مخارج اعتنائى نداشت .
روزى تمام شدن نفقه را به عرض رساندم چيزى نفرمود و عادت سيّد اين بود كه صبح طوافى دور كعبه مىكرد و به منزل مىآمد و مشغول تدريس مىشد .
آن روز نيز از طواف برگشت و حسب العادة قليان را حاضر كردم كه ناگاه كسى در را كوبيد پس سيد به شدت مضطرب و به من گفت قليان را بگير و از اينجا بيرون برو و خود بشتاب برخاست و رفت نزديك در و در را باز كرد پس شخص جليلى به هيئت اعرابى داخل شد و نشست و سيد در نهايت ذلّت و مسكنت و ادب در دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم .
پس ساعتى نشستند و با يكديگر سخن مىگفتند تا آنگاه برخاست سيد بشتاب در را باز كرد و دستش را بوسيد و او را بر ناقه سوار كرد او برفت و سيد با
هامش
( 1 ) . فوائد الرضويه ، ص 678 . جنّة المأوى ، ص 236 .