اموى بود و از اين مطلب نتيجهگيرى مىشود كه الاصبغ در سال 61 ه - نمرده بود ، و در آن سال نيز امارت بر مصر را برعهده نداشته و نيز در 61 ه - مزبور ، بانو سكينه با مصعب بن الزبير - كه در مدينه منوره اقامت داشت - ازدواج كرد و سپس امارت اين شهر - يعنى مدينه منوره - در 65 ه - به وى واگذار شد . » « 1 »
از جمله كسانى كه آمدن بانو سكينه و اقامتش در مصر تا لحظه مرگ را تأييد كردهاند امام الشعرانى در طبقات خويش است كه مىگويد : او در القرافه مصر در نزديكى بانو نفيسه بهخاك سپرده شده است . در طبقات المناوى و الحبلى نيز همين نكته آمده است . ابن زولاق نيز بر همين مطلب انگشت گذارده مىگويد : اولين كسى كه از فرزندان على وارد مصر شد ، سكينه دختر امام حسين بن على بود زيرا او را براى الاصبغ بن عبدالعزيز بن مروان آورده بودند تا به عقد نكاحش درآيد ولى با رسيدن وى به مصر ، [ الاصبغ ] مرده بود لذا به مدينه منوره بازگشت .
همچنين العبيدى نسب شناس در اين باره مىگويد : بانو سكينه عمهاش بانو زينب را بههنگام رفتن به مصر - زمانى كه خليفه يزيد از حضورش در مدينه آگاهى يافت و دستور داد ميان وى و مردم فاصله اندازد تا فتنهاى نشود - همراهى كرد .
خانم دكتر بنت الشاطىء در اين باره نظرى دارد كه خانم دكتر سعاد ماهر در كتابش درباره مساجد و اوليا ، آورده و به مكان ضريح بانو سكينه مربوط مىشود . او گفته است : اين ضريح اىبسا در شمار آرامگاههاى رؤيا بوده و جنبه يقينى نداشته باشد ؛ اين گونه مزارها و ضريحها در هنگامه جنگها و سختىها شكل مىگرفت و هرگاه يكى از
هامش
( 1 ) - يكى ديگر از حكايتهايى كه ابوالفرج اصفهانى در كتاب خود الاغانى نقل مىكند و بگفته خودش در مقدمه اين كتاب ، هدف او تنها سرگرمى و ذوق آزمايى است . بنابراين كتاب او به قول دكتر زكى مبارك در كتاب خود " النثرالفنى " ( 1 : 235 به بعد ) بيشتر مجموعهاى مفيد براى شبنشينىها و مجالس لهو و لعب و عيش و عشرت و خوشگذرانى است . اين كتاب بيشتر حاوى مطالب مربوط به داستان شاهان و خوشگذرانىهاى آنها در ايام جاهليت به سبكى آميخته با خيالپردازى و شادمانى و دلانگيزى است .
از سوى ديگر اين كتاب هرگز شامل حقايق تاريخى قابل اعتماد نيست حتى اگر در روايات و داستانهاى خود اسنادى هم ارايه داده باشد و در نتيجه فاقد هرگونه ارزش علمى يا تاريخى قابل اطمينان است .
شايسته يادآورى است كسى كه به معجم الادباء ياقوت ( 5 : 160 ) در نقل قول داستان بىشرمانه و گستاخانه همين ابوالفرج اصفهانى مراجعه كند ، به ميزان لودگى و سخافت و پستى اين مرد پى مىبرد ! !