الحسن بن أبي ذئب محمدبن عبدالرحمن بن مغيرة را برگزيد و او را پناه داد و بزرگ داشت ولى از لغزش زبانش در امان نبود زيرا نزد المنصور رفت و به اطلاعش رساند كه الحسن ، چشم به خلافت دارد و برآناست تا خلافت را به علويان بازگرداند در اينجا بود كه منصور برآشفته شد و دستور عزل و حبس الحسن را صادره كرد .
ابن ابى ذئب در سعايت خود شتابزدگى كرد زيرا گمان برده بود اهل بيت نسبت به خلافت چشم طمع دوختهاند حال آنكه مىدانست اين حق آنها بود و آنها از هركس ديگرى به خلافت سزاوارتر هستند و خودش در حمايت از بنىعباس و دفاع از دولت ايشان معروف بود و نخستين كسى بود كه به عنوان شعار عباسىهاى علوى ، سياه پوشيد . « 1 »
الحسن تا آغاز خلافت المهدى در حبس ماند ؛ او در علم و اعتدال و زهد و عبادت مشهور بود لذا فرمان داد تا از حبس آزادش كردند و او را بهخود نزديك و از جمله معتمدانش ساخت . « 2 »
الحسن در هنگام كارگزارى ، قاطع بود و ارادهاى آهنين داشت و در رعايت حدود و حرمتهاى الهى بر مردم سخت مىگرفت و در دين خدا ، رأفت و ملاحظهاى نداشت و براى اجراى حدود الهى ، رحم و شفقتى نمىشناخت .
و زمانى كه به مدينه بازگشت ، ابن ابى ذئب را سرزنش نكرد . « 3 »
و هنگامى كه پدرش زيدبن الحسن بن على بن ابىطالب وفات يافت ، او كودكى
بيش نبود و مبلغ چهارهزار دينار برايش بدهى به ارث گذارد ؛ الحسن سوگند خورد كه تا هنگام اداى اين دين سقفى جز سقف مسجد رسولالله ( ص ) يا خانه كسى كه به نياز پيش او آمده است بر سرش سايه نيندازد . و سرانجام نيز به نذر خود وفادار ماند و بدهى پدر را ادا كرد .
هامش
( 1 ) - نگاه كنيد به عمرة الطالب : 70 .
( 2 ) - براى جزييات بيشتر نگاه كنيد به : تاريخ بغداد 7 : 309 ، تهذيب التهذيب 2 : 279 ، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم 8 : 294 ؛ اعيان الشيعه 5 : 75 .
( 3 ) - اين داستان را المقريزى در الخطط 4 : 326 و الخطيب البغدادى در تاريخ خود 7 : 209 ذكر كردهاند .