در اين حالت ، بىهيچ ملاحظهاى ، او را از عاقبت بدى كه روز قيامت در انتظار او و افراد وابستهاش خواهد بود به عنوان مجازات خيانت و عهدشكنى با برادرش امام حسين و ياران او برحذر داشت . همچنانكه جملات و سخنان تندى با وى در ميان گذاشت كه خودش هرگز انتظار شنيدن آنرا از شجاعترين مردان و قدرتمندترينشان نداشت به همين دليل براى آنكه موضوع سخن را عوض كند و در عين حال با او به محاجه نپردازد رو سوى جوانى كه در كنار بانو زينب ايستاده بود كرد و پرسيد : كيستى ؟
جوان گفت : من على بن الحسين هستم .
ابن زياد گفت : مگر خداوند على بن الحسين را نكشت ؟
جوان گفت : من برادر بزرگترى داشتم كه على نام داشت و مردم او را كشتند .
ابن زياد گفت : خدا او را كشت !
جوان گفت : خداوند جانها را بههنگام مرگ ، مىميراند .
ابن زياد بهخشم آمد و فرمان داد گردنش را بزنند ؛ عمهاش بانو زينب قدم پيش گذارد و او را در آغوش گرفت و گفت : بهخدا سوگند او را رها نمىكنم ؛ اگر مىخواهى او را بكشى مرا نيز بكش . ابن زياد در شگفت ماند و كوشيد تا از اين تنگنا رهايى يابد و سپس از اجراى حكم خود در مورد قتل [ امام ] زينالعابدين منصرف گرديد .
علاوه بر اينها بانو زينب مواضع شجاعانهاى حتى با خليفه ! ! يزيد بن معاويه نيز داشت و آن هنگامى بود كه در دمشق همراه با سرمبارك برادرش امام حسين [ ع ] به حضور او رسيد . شجاعتهاى او از آن نيز فراتر بود و پس از بازگشت به مدينه نقش بهسزايى در برانگيختن احساسات عليه يزيد بن معاويه داشت بهگونهاى كه بيم آن مىرفت قيامى همگانى عليه او و مردانش به راه اندازد ؛ برخى مؤرخان برآنند كه قيامى كه نهال آنرا بانو زينب در سال شصت و يكم هجرى كاشت در حجاز و عراق شعلهور ماند و بهتدريج چنان شدت و اوجى گرفت كه بالاخره در سال 132 هجرى زمام كار از دست بنىاميه خارج شد و بنىعباس بن عبدالمطلب [ عموى پيامبر ( ص ) ] به قدرت رسيدند .
در مورد علم و پارسايى اين بانو ، الجاحظ در كتاب خود البيان در اين باره مىگويد : او در نازك دلى و لطافت طبع چون مادر و در علم و تقوا چون پدر بود . داراى مجلس
اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: السيد هادي الخسروشاهي
ص٢١٧