مدعى است كه كلمات پيشينيان مشتمل بر رموز و لغزها بوده و ناقلين ، مقصود حقيقى را درك نكردهاند و خود ، مشاراليه كلمات آنها را به مدعاى خود در مسئلهء حركت جوهريه و حدوث عالم تأويل مىكند .
ادلههايى كه معمولًا بر مادى بودن عدهاى از قدما يا متأخرين اقامه مىشود ، مطالبى است كه ارتباطى با اين مسئله ندارد ؛ از قبيل « اعتقاد به مادة المواد و مادهء اصلى » يا « تعليل حوادث طبيعت به علل طبيعى » يا اعتقاد به اين كه « نظام هستى يك نظام وجوبى و ضرورى است » يا اعتقاد به اين كه « هيچ شىء از لاشىء به وجود نمىآيد » و يا اهميت دادن به منطق تجربى در تحقيق مسائل طبيعت و امثال اينها .
ماديين در اثر عدم تعمق در مسائل الهى ، پيش خود گمان مىكنند كه مسائل بالا ، منافى بااعتقاد به عالمى ماوراى عالم طبيعت است و از اين رو هر كسى كه تفوّه به يكى از مسائل فوق كرده است ، او را در جرگهء ماديين به شمار آوردهاند و با اين كه خود آن اشخاص تصريح مىكنند به خلاف ، باز ماديين دست بردار نيستند . بعضى از غير ماديين ، از نويسندگان تواريخ فلسفه و نويسندگان « انسيكلوپدى » « 1 » ها نيز همين اشتباه را كردهاند .
ما در مسئلهء « حدوث و قدم » و مسئلهء « علت و معلول » راه اين اشتباه را بيان خواهيم كرد .
تنها چيزى كه مسلم است اين است كه در ميان قدما عدهاى بودهاند كه تجرد روح و بقاى بعد از موت را انكار داشتهاند ؛ ذيمقراطيس و اپيكور و پيروانشان را صاحب اين عقيده مىدانند .
از قرن شانزدهم به بعد در اروپا نيز نظريهء عدم بقاى نفس بعد از موت ، پيروانى پيدا كرد .
گويند : اولين بار در سال 1516 بطرس بومبوناتيوس كتابى در رد ارسطو در باب تجرد روح نوشت . به تدريج اين عقيده شايع شد و پيروانى پيدا كرد و بسيارى از رسالهها در اين موضوع نگارش يافت .
مطابق آنچه بخنر در مقالهء ششم كتاب خود مىگويد ، همين بومبوناتيوس در عين حال به شدت پيرو تعليمات مسيح بود و از آن حمايت مىكرد . وى مىگويد : تا نيمهء قرن هفدهم همه همينطور بودند و شايد علت ، ترس يا رسوخى بود كه ايمان در دلها داشت . مطابق نقل بخنر فقط در قرن هيجدهم بوده كه عدهاى رسماً منكر خدا شدهاند .
بارون هولباخ « 2 » در 1770 كتابى به نام « نظام طبيعت » نوشت و رسماً وجود خدا و دين را انكار كرد . درقرن هيجدهم عدهاى در فرانسه به تأليف دايرة المعارفى پرداختند و بعضى از
هامش
( 1 ). 1 . Encyclopaedia) فراعملا ةرياد (
( 2 ). 2 . Holbach