دانشمندان بزرگ در راه كشف اسرار علمى از همهء لذايذ مادى چشم پوشيده و مرارتها و تلخىهاى فراوانى چشيده و گردنههاى خطرناكى را طى كردهاند . اساساً حس حقيقتجويى و انگيزهء كنجكاوى و لذتهاى معنوى است كه انسان را به كسب علم و معرفت وا مىدارد تا از اين رهگذر بر مشكلات و غوامض جهان فايق آيد و بر فراز مراكز فرهنگى و مدارس علمى قرار گيرد و مانند خواجه طوسى اينگونه نغمه سرايى كند :
لذات دنيوى همه هيچ است نزد من * در خاطر از تغير آن هيچ ترس نيست
روز تنعّم و شب عيش و طرب مرا * غير از شب مطالعه و روز درس نيست
و يا همچون دانشپژوهان دينى و علمى ، آهنگ « أيْنَ الْمُلوك و أيْنَ أبْناءُ الملوك » را بر بام مدرسهها سر دهد .
دانش به هر اندازه كه زايل كنندهء شك باشد ، به همان اندازه ارزش بيشترى خواهد داشت .
همانگونه كه هر چه كلىتر و جهان شمولتر باشد ، شرفش افزونتر خواهد بود . معلومات انسان در همهء زمينهها در برابر مجهولاتش بسيار ناچيز است ، ولى حياتىترين مسائلى كه همواره توجه انسانها را به خود معطوف داشته و مىدارد ، دانشى است كه با نظام جهان و فلسفهء خلقت انسان يا جهان بينى آنان ارتباط پيدا مىكند ؛ يعنى به همان سه سؤال مشهورى كه در اشعار ذيل منعكس شده است :
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم * كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام ، آمدنم بهر چه بود * به كجا مىروم آخر ننمايى وطنم
ماندهام سخت عجب از چه سبب ساخت مرا * يا چه بوده است مرادِ وى از اين ساختنم
آدمى چه از عهدهء حل « معماى هستى » بر آيد و چه بر نيايد ، نمىتواند از كاوشهاى فكرى دربارهء مبدأ و معاد باز ايستد . جنجال تسخير ارواح و ارتباط با جنيان ، تنويم مغناطيسى ، علاقهء وافر به كشف اسرار غيب و تحمل رياضتهاى سنگين و طاقت فرسا ، همه در اين راستا صورت مىگيرد . انسان از آغاز پيدايش همواره در صدد يافتن پاسخهايى مناسب براى نيازهاى درونى خويش بوده است . گرچه در به دو امر ، شناخت او سطحى بوده ، در سايهء تكامل علم و عقل از ظواهر اشيا عبور و به عمق آنها دست پيدا كرده و انديشهاش را در بىنهايت و ابديت به جولان در آورده است و اين تلاش خستگى ناپذير را تا پايان عمر ادامه مىدهد . بشر مىخواهد به علل و