تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
در همين مورد اگر فرض كنيم محسوسى نيست ناچار هيچ‌گونه ادراك و علمى نيز پيدا نخواهد شد . پس برهان مزبور اين حكم را از راه رابطه‌اى كه يك سلسله از مدركات با محسوس داشته و ترتب آثارى كه بالقياس به محسوسات در مورد آنها نبوده اثبات مىنمايد و تنها ادراكى را كه قابل انطباق به حس بوده و منتهى به حس نيست نفى مىكند و اما مطلق ادراكى را كه منتهى به حس نباشد نفى نمىكند ، پس اگر ادراكى فرض شود كه قابل‌انطباق به حس نيست ، چنين ادراكى را برهان مزبور نفى نمىكند . با نظرى دقيق‌تر مفاد برهان اين نيست كه به مقتضاى بيرون‌نمايى و كاشفيت علم و ادراك نيل به واقعيتى لازم است ؛ يعنى در مورد هر علم حصولى ، علمى حضورى موجود است . پس از روى همين نظر مىتوان دايرهء برهان را وسيع‌تر گرفت و از براى نتيجه عموم بيشترى به دست آورد . مىگوييم چون هر علم و ادراك مفروضى خاصه كشف از خارج و بيرون نمايى را داشته و صورت آن مىباشد ، بايد رابطه انطباق با خارج خود را داشته و غير منشأ آثار بوده باشد و از اين رو ما بايد به موجودى منشأ آثار ، كه منطبق عليه اوست ، رسيده باشيم ؛ يعنى همان واقع را با علم حضورى يافته باشيم و آن گاه علم حصولى يا بلاواسطه از وى گرفته شود ( همان معلوم حضورى با سلب منشأيت آثار ) و يا به واسطه تصرفى كه قوه مدركه در آن انجام داده باشد و مصداق اين ، گاهى مدركات محسوسه است كه با واقعيت خود در حس موجودند و قوه مدركه در همان جا به آنها نائل مىشود و گاهى مدركات غير محسوسه . و از همين‌جا روشن مىشود كه اگر بخواهيم به كيفيت تكثرات و تنوعات علوم و ادراكات پى ببريم ، بايد به سوى اصل منعطف شده ، ادراكات و علوم حضورى را بررسى نماييم ، زيرا همه شاخه‌ها بالاخره به اين ريشه رسيده و از آن سرمايه هستى مىگيرند . علم حضورى است كه به واسطه سلب منشأيت آثار ، به علم حصولى تبديل مىشود .