تأمل كنيم خواهيم ديد كه يك يا چند موضوع را مفروض الوجود گرفته و آن گاه به جست و جوى خواص و آثار آن پرداخته و روشن مىكند . هيچ يك از اين علوم نمىگويد فلان موضوع موجود است يا وجودش چگونه وجودى است بلكه خواص و احكام موضوع مفروض الوجودى را بيان كرده و وجود و چگونگى وجود آن را به جاى ديگر ( حس يا برهان فلسفى ) احاله مىنمايد .
گفتار بالا را در چند جمله زير مىتوان خلاصه كرد :
چنان كه ما در خواص و احكام اشياء گاهى دچار خطا يا ترديد مىشويم مثلًا مىگوييم فلان تركيب فلان طعم را ندارد ( با جزم يا ترديد ) در صورتى كه داشته يا بالعكس . هم چنان گاهى در اصل بود و نبود اشياء ، مبتلا به خطا يا جهل مىشويم ؛ مثلًا مىگوييم روح در خارج نيست يا بخت و شانس هست ، پس روشن است كه سبك بحث در دو مثال گذشته يكسان نيست بلكه نخست بايد وجود شيئى را اثبات كرد يا آن را مفروض الوجود گرفت و سپس به خواص و احكامش پرداخت .
آرى ما بيشتر اوقات پس از آن كه از راه كاوش علمى به احكام و خواص موضوعى پى برديم به چگونگى وجود نيز پى برده و مىفهميم كه وجودش چگونه وجودى بوده و با كدام علت مرتبط است ؛ مثلًا در طبيعيات به ثبوت مىرسانيم كه جزئى از ماده پروتون است كه با حركت سريع به گرد خود گردش مىكند سپس مىگوييم « پس حركت وضعى دورى در خارج داريم . »
روشن است كه اين سخنان دو قضيه است نه يكى ، زيرا گفتار نخستين ( جزئى از ماده پروتون است و به گرد خود مىچرخد ) به برهان طبيعى و تجربه علمى متكى است و گفتار دومى ( حركت دورى وضعى در خارج داريم ) به گفتار نخستين مستند است ، نه به برهان و تجربه مستقيماً .
و از همين جا روشن مىشود كه چنان كه همه علوم در استوارى كاوشهاى خود متوقف و نيازمند به فلسفه مىباشند فلسفه نيز در پارهاى از مسائل متوقف به برخى از
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 28
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٨