زمان با عدم تناهى اجسام و حركات آنها ، ملازم است و عدم تناهى اجسام و حركات آنها به معناى قديم بودن عالم است كه با قول متكلّمين بحدوث عالم ، مناقض است .
برخى از متكلّمين خواستهاند از اشكال لزوم بودن زمان نه واجب و نه معلول واجب بالذّات ، خود را خلاص كنند و اين گونه زمان را تصوير كرده كه زمان ، امر اعتبارى است پس مانعى نيست از اينكه زمان ، نه واجب باشد و نه معلول واجب .
اين نوع خلاصى از اشكال ، صحيح نيست زيرا لازم مىآيد كه قول بحادث زمانى بودن عالم ، و قدم آن هردو مساوى باشند زيرا زمان ، امر اعتبارى بوده ، براى آن حقيقتى نيست .
برخى ديگر از اشكال مزبور چنين پاسخ دادهاند كه زمان ، امر انتزاعى است يعنى از وجود واجب لذاته انتزاع گرديده است .
اين پاسخ از اشكال مزبور نيز ، مورد اعتراض واقع شده است به اينكه لازمهء بودن زمان امر انتزاعى از واجب بالذّات ، اين است كه تغيّر براى ذات واجب ، عارض شود و آن نيز محال است .
از اين اعتراض نيز پاسخ گفتهاند به اينكه وجوب مطابقت بين امر انتزاع شده ( منتزع ) و بين آنچه از آن انتزاع شده ( منتزع عنه ) را قبول نداريم ( پس مانعى نيست كه منتزع ، حادث بوده ، تغيّر در آن راه داشته باشد امّا منتزع عنه ، قديم بوده ، در آن تغيّر ، راه نداشته باشد ) امّا خواننده آگاه و خبير خوب مىداند كه نفى وجوب مطابقت بين منتزع و منتزع عنه ، خالى از سفسطه نيست ( يعنى مقدّمات بيان آن ، وهمى و خيالى است ) .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 641
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٦٤١