تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
مادّه ( زيرا تنها مادّه است كه حامل استعداد جسم بودن مىباشد ) . و دليل ديگر اينكه جسم ، از اين جهت كه جوهر قابل ابعاد سه‌گانه است يك طبيعت نوعى تامّى است گرچه تحت آن ، انواع ( گوناگون ) بوده باشد پس جسم مثل مفهوم جوهر نيست كه اين خاصيّت دارد كه براى آن جز ماهيّت جنسى نيست و حكمى براى آن ماهيّت جنسى جز حكم انواع مندرج تحت آن نيست . حال اگر جسم ، طبيعت نوعى باشد به ملاحظهء طبيعتش و ذاتش ( از دو شقّ خالى نيست ) : يا بىنياز از مادّه بوده ، احتياج به آن ندارد يا اينكه نيازمند مادّه است . اگر به ملاحظهء ذاتش بىنياز از مادّه باشد ( شقّ اوّل ) محال است كه در مادّه ، حلول كند زيرا حلول ، عين نياز و احتياج است ( و ما آن را بىنياز فرض كرديم ) در حالى كه بعضى از اجسام را مىيابيم كه حلول در مادّه دارند ( پس جسم از مادّه ، بىنياز نيست ) . و اگر جسم به ذاته محتاج به مادّه باشد ( شقّ دوّم ) افتقار و بىنيازى يعنى حلول ( جسم و مادّه ) در هر جسم ، ثابت مىشود .

اشكال :

براى چه جايز نباشد كه جسم ( يعنى طبيعت نوعى ) به حسب ذاتش بىنياز از مادّه باشد ؟ و اما ( مسألهء ) عارض شدن مقارنت جسم با مادّه كه در برخى از افراد جسم ديده مىشود با اين تنافى ندارد زيرا آن ، به سبب شىء خارج از ذات مىباشد ، هم‌چنانكه عروض اعراض مفارق بر طبيعت‌هاى نوعى چنين است .

پاسخ :

مقارنت و همراهى جسم با مادّه همانطور كه اشاره شد ، به جهت حلول جسم ، در مادّه است . و به عبارت ديگر ، اين ، به آن جهت است كه وجود جسم ، به حالت صفت و نعت براى