پس نفس انسانى ، به ملاحظهء ذاتش ، امر بالفعلى بوده ، مجرّد از مادّه است و امّا به ملاحظهء كمالات ثانوى ( يعنى كمالاتى كه بالفعل وجود ندارد و بتدريج در اثر تحقّق شرائط آن ، وجود پيدا مىكند ) ، بالقوّه مىباشد .
پس جائى كه جايز است نفس انسانى ، با وجود بسيط بودنش هم بالفعل ، باشد و هم بالقوّه پس بايد جايز باشد در جسم ، هم ، متّصف به « بالفعل » باشد و هم متّصف به « بالقوه » بدون اينكه مركّب از مادّه و صورت شده باشد .
پاسخ :
نفس انسانى از جهت ذات و فعل ، مجرّد تامّ نيست بلكه از جهت فعلش ، « به مادّه » وابستگى دارد پس فعليّت آن ، به ملاحظهء « تجرّدش » و بالقوّه بودن آن ، به ملاحظهء تعلّقش « به مادّه » مىباشد .
اشكال :
( دليل اثبات مادّه از طريق مغايرت قوّه و فعل ) ، منقوض است به نفس انسانى از جهت ديگر . ( غير از جهتى كه در اشكال سابق مطرح گرديد ) .
و آن اينكه ، مطلب حقّى است كه فلاسفه گفتهاند كه : « نفس انسانى » از جنبهء تعقّلى كه دارد ، « مادّهء معقولات مجرّد » است در حالى كه خود نفس ، موجود مجرّد است ( پس نفس كه خود موجود مجرّدى بوده و مركّب از مادّه و صورت نيست ، مادّهء معقولات مجرّده واقع مىشود ، هر زمانى كه معقولى را تعقّل كند ، صورت همان معقول را پيدا مىكند و « اين » « آن » مىشود .
پاسخ :
خروج نفس مجرّد ، از قوّه به فعليّت ، از طريق اتّحاد آن با معقولات مترتّب يكى بعد از ديگرى ، از باب حركت معروف ( و متداول در علوم طبيعى ) كه حركت ، اوّلين كمال شىء بالقوّه