متقدّم بر خودش باشد .
امّا اشكال به اينكه معناى قبول ( صور نوعى ) ، معناى عرضى قائم به غير است پس معنا ندارد اينكه بگوئيم : مادّه ، « بذاته » ، قبول بوده و قبول ( صور نوعى ) ، جوهر است ( و داخل در جسم بوده و جزء جسم مىباشد ) .
به اين نحو مردود است كه بحث ، بحث حقيقى است و در ابحاث حقيقى ، تنها ، برهان ، قابل تبعيّت است نه الفاظ به معناى لغوى و عرفىاش ( پس بحث از معناى قبول كه چيست ؟ بحث لفظى است و در علوم عقلى متّبع نيست ) .
و اما جريان باطل بودن استعداد ، با فعليّت و تحقق « مستعدّله » كه حالت بالقوّه بودن را ، دارا بود در اين بحث ما ، ضررى ندارد زيرا « مادّه » ، به ملاحهء ذاتش ، قوّهء هر شىء است بدون اينكه شىءاى از آن ، تعيّن داشته باشد .
و تعيّن اين قوّه كه تعيّن « مقوى عليه » ( يعنى مستعدّله ) را به دنبال خود دارد ، عرضى است كه موضوع آن « مادّه » است و با فعليّت ممكن كه مورد بالقوّه است سه امر زير باطل مىشود :
« قوّهء شىء متعيّن » و « استعداد خاصّ » و « مادّه » به ملاحظه اينكه قوّهء صور ممكن بوده و اينكه به فعليّت رسيده است .
خلاصهء پاسخ اشكال اينكه اگر مراد اشكالكننده به قول خودش : « اينكه استعداد ، با فعليّت ممكن « مستعدّله » باطل مىشود » مطلق استعدادى مىباشد كه براى مادّه است ، اين ، ممنوع است و اگر مرادش ، استعداد خاصّى است كه عرضى بوده ، قائم به مادّه است اين ، مسلّم مىباشد و لكن بطلان آن ، موجب بطلان مادّه نمىشود .
اشكال :
دليل اثبات « مادّه » از طريق مغايرت « قوّه و فعل » « به نفس انسانى » منقوض است .
زيرا نفس انسانى ، بسيط و مجرّد از مادّه بوده ، براى آن آثار بالقوّهاى است مثل ارادات و تصوّرات پيدا شده و غير اينها .