تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
ماهيّات اشاره به آن رفت . ( كه صور جوهرّى اگر در ذهن ، لا به شرط اعتبار شوند به صورت فصول جوهرى در مىآيند و چنان كه گفتيم فصول جوهرى بسائط هستند و مركّب از جنس و فصل نيستند و گرنه لازم مىآيد كه فصول نيز ، نوع محسوب شده به صورت انواع متسلسل درآيند و اين نيز محال است ) . وجود و تحقّق هر دو قسم جوهر و عرض ، در خارج فى الجمله ، ضرورى است . پس اگر كسى كه وجود جوهر را در خارج ، منكر است اين شخص ، بدون توجّه و التفات ، در حقيقت ، به جوهريّت اعراض ، قائل شده است ( زيرا ما نمىتوانيم وجود اشياء مستقل و قائم به ذات اشياء را منكر شويم اگر اينها از قبيل جواهر نباشند پس ناچار از قبيل اعراض خواهند بود پس ما بدون التفات ، به جوهريّت اعراض معتقد شده‌ايم ) . و از اعراض مواردى هست كه در عرضيّت آنها ، هيچ‌گونه شكّ و ريبى وجود ندارد مثل اعراض نسبيّه . جوهر ، جنس ماهيّات نوعيه ( از قبيل جسم مطلق و جسم نامى و حيوان و انسان و ساير انواع حيوانات ) است كه بر آنها ، صادق است و مقوّم آنها بوده ، در حدود و تعاريف آنها ، اخذ مىشود ، زيرا ، اين مسأله كه ماهيّت عرضيّة در وجود خارجى خودشان ، محتاج موضوعى هستند كه آن موضوع از ماهيّات بىنياز است ، مستلزم وجود ماهيّتى است كه آن به ملاحظهء ذاتش ( فى ذاتها ) موضوع ماهيّت عرضى بوده ، مستغنى از آنها مىباشد و گرنه ، سلسلهء نياز و احتياج ، به غير متناهى ، مىرسد ، پس در اين صورت ، هيچ ماهيّتى ، تقّرر ندارد و اين ، واضح است . امّا آنچه ، با آن ، بر جنس بودن جوهر ، نسبت به ماهيّات نوعى تحت پوشش خود استدلال شده است ، خالى از اشكال نيست . توضيح استدلال اينكه « بودن وجود جوهر ، لا فى موضوع » يك وصف مشترك است بين ماهيّات جوهرى كه با قطع‌نظر از امور خارجى ، براى آنها ، به نحو لازم حاصل است . حال اگر جوهر ، جنس اين ماهيّات جوهرى نباشد بلكه لازم وجود آنها باشد در حالى كه ماهيّات جوهرى نسبت به هم به تمام ذات متباين هستند در اين صورت لازم مىآيد كه مفهوم واحد ، از مصاديق كثير متباين از اين جهت كه كثير متباين است ، انتزاع شود و اين