اينهاست و براى آن اسم و نامى نمىتوان قائل شد و نمىتوان مرحله و مقامى تصور نمود ، و حتى از اين نتوانستن هم بالاتر است ، زيرا نتوانستن در عين سلب و نفى ، اثبات حدى است براى او و حق تعالى از حد بالاتر است . چون سالك بدين منزل وارد شود اسم و رسم خود را گم كرده و ديگر خود را نخواهد شناخت و كسى ديگر را نخواهد شناخت و جز خدا نخواهد شناخت ، بلكه خداى خود را مىشناسد و بس .
سالك در هر يك از عوالم چهارگانهء فوق ، مقدارى از اثر وجودى خود را از دست مىدهد و گم مىكند تا بالأخره اصل وجود و هستى خود را گم مىكند .
در عالم اول كه به مقام فناى در فعل مىرسد ، مىفهمد كه فعل از او سر نمىزند ، بلكه از خداست ؛ در اينجا تمام آثارِ فعلى خود را از دست مىدهد .
و در عالم دوم چون به تجلى صفاتى مىفهمد كه علم و قدرت و ساير صفات انحصاراً اختصاص به ذات حق سبحانه و تعالى دارد ، در اينجا صفات خود را از دست مىدهد و آنها را گم مىكند و ديگر در خود نمىيابد .
و در عالم سوم چون تجلى اسمايى مىشود ادراك مىكند كه عالم و قادر اوست جلّ جلاله ، در اينجا اسماى خود را گم مىكند و ديگر در خود نمىيابد .
و در عالم چهارم كه تجلى ذاتى است وجود خود را گم مىكند و ذات خود را از دست مىدهد و ديگر ابداً خود را نمىيابد و ذات ، ذاتِ مقدس حضرت خداوند است .
اين مرحلهء از شهود ، يعنى تجلى ذاتى را عرفا تعبير به « عَنْقا » و « سيمرغ » مىنمايند ، چه او موجودى است كه هرگز صيد احدى نخواهد شد . سيمرغ ، آن ذات بَحْت و وجود صرف است كه از آن به « عالَم عَمى » و « كنز مخفى » و « غيب الغيوب » و « ذات مَالا اسمَ لَهُ وَ لَا رَسْمَ لَهُ » تعبير كنند .
برو اين دام بر مرغ دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه
حافظ - عليه الرحمه - چه خوب در مثنويات خود سروده و با استعارات لطيف خود اين مهم را بيان فرموده است :