مىبايد اصلًا بر خارج صادق نباشد و يا اينكه به لحاظ عدم تحقق رابطهاى ميان آن و خارجيات و تساوى نسبت با همه ، بر همهء خارجيّات صادق باشد .
به اين ترتيب ثابت شد انتزاع اين معانى توسط ذهن به كمك خارج است ، يعنى به كمك معانى حقيقيّهاى كه در نزد ذهن محقّق است و چون اين ارتباط برفرض ارتباط حقيقى نيست پس ارتباطى وهمى است ؛ به اين معنا كه ذهن توهم مىكند اين معنا از معانى حقيقيّه است و به عبارت ديگر حدّ امور خارجيّه را به وى مىدهد . پس بهطور كلّى مىتوان گفت نشئت اين معانى از اين باب است كه ذهن حدّ امور حقيقيّه را به آنچه كه فاقد آن است اعطا مىكند و معانى حقيقيّه را در محلّى كه عادم آن است مىنهد . پس اين معانى ، معانى سرابى و وهمىاند و حالشان نسبت به معانى حقيقى حال سراب در ميان حقايق و اعيان است . اين قسم از معانى را اعتباريّات و وهميّات مىناميم ، در قبال قسم اوّل كه خارجيّات حقيقيّه را تشكيل مىدهد و واضح است كه اين قسم معانى ، ذهنى و وهمىاند نه حقيقى . 59
تعريف نظام جزئى و نظام كلّى
حال اگر در موجودات خارجيّهء حقيقيّه تأمل كنيم و دايرهء وجودى خاصّ هر فردى را از زمانى كه در عالم وجود به منصهء ظهور مىرسد ( و در طول بقائش در عالم ) تا انتهاى به عدم و حدّ خاصش را مدّ نظر قرار دهيم و تمام امورى را كه به اين وجود مرتبط است به لحاظ ارتباطش در اين دايره قرار دهيم به نحوى كه هيچ ذىارتباطى از دايره خارج نباشد و هيچ غيرى هم در نگنجد ، در اين صورت خواهيم ديد كه اين مجموع در عالم وجود ، امر واحد حقيقى را تشكيل مىدهد و موجودى متفرّد است كه هر جزء از مجموع با ديگر اجزاء به لحاظ وحدت حقيقى آن به نحو خاصّى مرتبط است و در اين مقدار شك و ترديدى راه ندارد .
حال اگر اين موجود واحد را با همگى وسعت دائرهء وجودش مورد تحليل قرار