دوم ، معانيى كه بر امور خارجيّه منطبق مىسازيم و لكن اگر از تعقّل و تصور آنها صرفنظر كنيم براى آنها در خارج تحقّق و وقوعى نيست مثل معناى « مِلْك » كه معنايى است كه بهوسيلهء آن مالك مىتواند در عين مملوكه ، انحاى تصرّفات را بدون مزاحمت ديگر افراد نوع بهعمل آورد ؛ مثل معناى « رياست » كه بهوسيلهء آن رئيس مىتواند امور مربوط به حوزهء رياست خويش را اداره نمايد و اطاعت مرئوسين را جلب نمايد و لكن اگر درمورد اين دو معنا قدرى تأمّل كنيم مىيابيم كه در خارج واقعيّتى جز انسان و عين خارجى وجود ندارد و اگر تعقّل و تصور ما نباشد از مفهوم ملك و مالك و مملوك و يا رياست و رئيس و مرئوس در خارج ، عين و اثرى نيست و لذا بالبداهه مىيابيم كه در اينگونه معانى بهحسب اختلاف انظار عقلا اختلاف و تغيير و تبدّل بسيارى روى مىدهد ، به خلاف حقايق . مثلًا مىبينيم اجتماعى بنا بر ملكيّت شيئى مىگذارند و اجتماعى ديگر چنين بنايى ندارند ، اجتماعى به رياست انسانى اذعان مىكنند و اجتماعى ديگر چنين اذعانى ندارند ؛ در حالىكه حقايق بدينسان نيستند همواره و در نزد همه ، انسان انسان است چه معنى انسان تعقّل شود و چه تعقّل نشود . 58
معانى اعتبارى از معانى حقيقى گرفته مىشود
اين معانى غيرحقيقى چون در خارج واقعيتى ندارند قهراً بايد در ذهن متحقّق باشند و لكن اينطور نيست كه ذهن از پيش خود بدون استعانت از خارج اين معانى را خلق و ايجاد نمايد ؛ زيرا ذهن ، اين معانى را به توهّم اينكه در خارج موجودند بر خارجيّات منطبق مىسازد و اين انطباق بر خارجيّات به نحو واحدى است و لذا در آن از اين حيثيت اختلافى نيست . مثلًا كلام كه صوت مؤلَّفى است كه به وضع دلالت بر معنا مىكند كلام است و مفهوم « ملك » و « رياست » و غيره بر آن صادق نيست و اگر بنا بود اين معانى غيرحقيقى را ذهن از پيش خود بدون استعانت از خارج خلق نمايد يا