نسبت به مسائل معارف و علم اصول نسبت به مسائل فقهى ، طريق هستند و طريق غير از تكميل است .
3 . اينكه مىگوييم : فلسفه به اوج خود رسيد معنايش اين است كه بحثهاى فلسفى اخير با مقايسه بحثهاى گذشتگان در يك سطح بسيار عالى كه مناسب معارف حقيقه است قرار گرفته ، نه اين است كه محتويات كتب حكمت ، مانند : اسفار و منظومه و نظاير آنها متن واقع و وحى منزل و مصون از هر اشتباه و خطايى مىباشند ، نه ، بلكه كتب مزبور چنان كه صواب دارند ممكن است خطا نيز داشته باشند و متبّع در هر حال برهان است نه شخصيت صاحبان سخن .
4 . اگر بگوييم هيچ فرقى ميان فلسفه و آيات و روايات نيست جز اختلاف تعبير ، منظور ( چنان كه در پاسخ سؤال دوم گفته شد ) اين است كه معارف حقيقيه كه كتاب و سنّت مشتمل بر آنهاست و با زبان ساده و عمومى بيان شده ، همان معارف حقيقيه است كه از راه بحثهاى عقلى به دست مىآيد و با زبان فنّى و اصطلاحات علمى بيان شده و فرق اين دو مرحله همان فرق زبان عمومى ساده و زبان خصوصى فنّى است ، نه اينكه بيانات دينى فصيحتر و بليغتر است .
5 . دو سه روايتى كه در بعضى از كتب در ذّم اهل فلسفه در آخرالزمان نقل شده ، بر تقدير صحت ، متضمّن ذمّ اهل فلسفه است نه خود فلسفه ، چنان كه رواياتى نيز در ذّم فقهاى آخرالزمان وارد شده و متضمّن ذمّ « فقها » است نه فقه اسلامى و همچنين رواياتى نيز در ذّم اهل اسلام و اهل قرآن در آخرالزمان وارد شده ( لايبقى من الاسلام الااسمه و من القرآن الا رسمه ) و متوجه ذمّ خود اسلام و خود قرآن نيست .
و اگر اين روايتها كه خبر واحد ظنّى مىباشند در خود فلسفه بود و مسائل فلسفى ( چنان كه در جواب سؤال دوم گذشت ) مضموناً همان مسائلى است كه در كتاب و سنت وارد شده ، اين قدح عيناً قدح در كتاب و سنت بود كه اين مسائل را با استدلال آزاد بدون تعبيد و تسليم مشتمل شده است . اصولًا چگونه متصور است كه
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٧٥