2 . مرقوم فرموده بوديد : برهان عقلى كه در نامه براى ختم نبوت ذكر شده خوب است ولى آيات قرآنى كه ذكر شده دلالت ندارد « شريعت ناسخ يأتيه الحق من خلفه است نه يأتيه الباطل » . مراد آيه از باطل حكمى است قرآنى كه به واسطهء شريعت ناسخ ، نسخه و ابطال شود و در نتيجه يك حكم باطل وارد قرآن شود نه شريعت ناسخ كه على الفرض حق خواهد بود نه باطل .
3 . مرقوم داشتهايد كه : منظور از تشريع رسانيدن حكم است بدون معصيت و خطا و اين امر با عدالت مبلغ نيز انجام مىگيرد . ديگر عصمت نمىخواهد و آنچه تكوينى است جعل اصل شريعت و تبليغ است نه جزئيات آنها و يك غيبت محرمانهء پيغمبر شبانه با عيالش به هيچوجه جزء تكوين و تبليغ احكام نيست . . . .
مراد از تكوين مرحلهء ايجاد و وجود خارجى است ، اگر انسان خارجى متعلق ارادهء تكوينى خداى متعال باشد ، بالضروره آثار وجودى او هدف وجودى كه دارد و راهى كه به هدف دارد ، همه و همه تكوينى خواهد بود ، ديگر معقول نيست كه بگوييم اصل آفرينش تكوينى و اصل شريعت تكوينى ولى مصاديق رسيدن حكم و تبليغ آن وضعى و قراردادى و غيرتكوينى است . مانند اين كه بگوييم اصل تغذّى براى انسان تكويناً مقدر شده است ، ولى مصاديق تغذّى و غذا همه وهمى و خيالى است ، يا بگوييم اصل قول و فعل مبلّغ ، تبليغ است ولى مصاديق آنها تبليغ نيست و ممكن است مبلّغ در همهء احكامى كه تبليغ بايد كند تخلّف كرده ، مرتكب صغاير و كباير معاصى بشود ، زيرا عدالت صدور معصيت را محال نمىكند و اينكه در نامه داشتيد :
« غيبت محرمانهء پيغمبر شبانه با عيالش تبليغ نيست مضر هم نيست » بسيار عجيب است . مگر زن پيغمبر جزء امت پيغمبر نيست و تبليغ نمىخواهد يا فرق است ميان زن پيغمبر و مردم ديگر ؟ يا اينكه ارتكاب معصيت كبيره اگر محرمانه با يك دو نفر باشد تبليغ نيست و اگر علنى باشد تبليغ است ؟ خلاصه ، اعتبار عدالت در نبى به جاى عصمت ملازم است با تجويز صدور معصيت از نبى قولًا و فعلًا ، صغيره و كبيره و
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٤٩