طايفهاى از اوس ، « 1 » و زيدبنثابت و بشيربن سعد دور ابوبكر جمع شدند و با عجله رو به سقيفهء بنى ساعده آمدند « 2 » .
جمعى از انصار در اطراف سعدبن عباده بودند ، گفتوگو شروع شد ، پس از نطقها و خطابهها ! ، عمر بدون مشورت و انتخاب ، دست ابوبكر را گرفت و با هم تعارف مىكردند كه كدام يك خليفه شود « 3 » .
بالاخره ، عمر با ابوبكر بيعت كرد و بشيربن سعد و زيدبن ثابت ميان انصار سخن گفتند و مردم را به بيعت ابوبكر دعوت ، و سرانجام غالب مهاجرين و انصار دست بيعت دادند و كار تعيين خليفه بدين منوال تمام شد .
اگر اين قضيه را ضميمه كنيم به اينكه : پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داده بود كه لشكر « اسامه » را راه بيندازند ، و عمر و ابوبكر و عثمان با همان لشكر بيرون بروند ، و لكن آنها اطاعت نكرده و بيرون نرفتند « 4 » .
و اينكه على عليه السلام رو به مهاجرين كرد و فرمود : خدا را خدا را اى مهاجرين ! حكومت پيغمبر را از خانهاش بيرون نبريد و اهلبيت او را از مقامشان دورنكنيد ! « 5 »
و اينكه فضلبن عباس ، فقط قريش را مخاطب ساخته است « 6 » . و مقداد نيز روز « شورا » قريش را مخاطب قرارداده و مىگويد : عجبا از قريش ! از اينكه خلافت را از اهل بيت پيغمبر مىگيرند : به خدا قسم براى رضاى خدا نكردند ، بلكه دنيا را بر
هامش
( 1 ) . سيرهء حلبيّه ، ج 3 ، ص 394
( 2 ) . سيره ابنهشام ، ج 4 ، ص 338 ؛ طبرى ، ج 2 ، ص 446 ، تاريخ الخلفاء ، ص 45 ؛ كامل ابن اثير ، ج 2 ، ص 124
( 3 ) . كامل ، ج 2 ، ص 126 ؛ طبرى ، ج 2 ص 458 و 446 ؛ سيرهء حلبيّه ، ج 3 ، ص 395 ؛ الامامة ، ج 1 ، ص 6 ؛ ابن ابىالحديد ، ج 2 ، ص 3
( 4 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 338 ؛ كامل ، ج 2 ، ص 120 ، 121 ؛ يعقوبى ، ج 2 ، ص 92
( 5 ) . الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 12
( 6 ) . يعقوبى ، ج 2 ، ص 103 ؛ و ابن ابىالحديد ، ج 2 ، ص 8