آن حضرت از وقايع بعد از رحلت ، و مصيبتهاى وارده بر بضعهء خود فاطمهء زهراء سلام الله عليها ، و از وقايع جنگ جمل و صفّين و نهروان ، بهطورىكه خود آن حضرت روزى به زنان خود مىگويد : ليت شعرى أيّتكنّ صاحب الجمل الأدبب تنبحها كلاب الحوأب « 1 » و خبر دادن آن حضرت از متخلّفين از جيش اسامه ؛ و مظالمى كه بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شده است ، و حتّى در آستانهء رحلت كه آن حضرت تقاضاى آوردن كاغذ و دوات كردند كه چيزى بنويسند كه امّت هرگز گمراه نشوند از آوردن قلم و دوات جلوگيرى به عمل آوردند و گفتار رسول الله را به هذيان و پريشانگوئى نسبت دادند .
و از طرف ديگر تا اين اندازه رسول الله با آنها مماشات مىكرد ؛ و به آرامش رفتار مىنمود ، و تغيير اخلاق و روش نمىداد ؛ و تندى و خشونت نمىفرمود ؛ بلكه سراسر يكپارچه تحمّل و صبر و استقامت و شكيبائى بود .
آيا همانطوركه راجع بمرحوم قاضى مىفرموديد : در قضيّهء ذكرت و شمرت و يا در قضيّهء خراب شدن سقف بخارى مجاور اطاق ؛ اين تماشاى رسول الله در اثر توحيد أفعالى بوده است كه تمام اين وقايع را چون از حقّ متعال مىديد لذا تحمّل و صبر مىنمود ؟
علّامه : نه ! حال رسول الله از آن حالات مرحوم قاضى عالىتر و بهتر بوده است چون رسول خدا بمقام بقاء بعد از فناء رسيده بودند ؛ و در اين مقام آثار و خصوصيّات عالم كثرت از احساس دردها مرضها تألّمات و غصّههاى روحى همه بجاى خود محفوظ است ؛ و در عين حال وحدت و آثار و علائم توحيدى ، تمام جهات عالم كثرت بجميع خصوصيّاتها در آن حضرت مشهود بود .
و لذا در فوت فرزندشان ابراهيم اشك از ديدگان آن حضرت جارى بود ؛ و آن را از آثار رحمت خدا مىدانستند ؛ ولى در عين حال چون اين قضيّه از جانب خدا بود جز حقّ چيزى نمىگفتند و برضاى خدا راضى و تسليم بودند .
و در آن حال فرمودند : العين تدمع و القلب يحزن و لا نقول إلّا حقّا و إنّا بك يا إبراهيم لمحزونون « 2 »
هامش
( 1 ) اى كاش مىدانستم كه كدام يك از شما سوار بر شتر پرپشم هستيد ، درحالىكه سگهاى حواب بشما هجوم آورده و صدا مىكنند ؟ !
( 2 ) چشم مىگريد ؛ و دل غصّهدار است ؛ و غير از سخن حقّ چيزى نمىگوئيم ؛ و ما دربارهء مرگ تو اى ابراهيم اندوهناك هستيم .