وجودها ؛ إذ لا وجود لها إلّا بالوجود » .
شرح
است ، بدون آن كه اعتبار عدم و يا وجود در ذات ماهيت شود و اين ، ارتفاع نقيضين نيست ، چون واقع اوسع از مقام ذات ماهيت است و ارتفاع نقيضين در واقع جايز نيست نه در مرتبهاى از مراتب واقع ، كما اين كه بياض قائم به جسم لا به شرط نسبت به بياض است ، در مقام ذات ، اگرچه در مقام واقع و خارج « 1 » جسم يا متصف به بياض است و يا نيست . اين قائل تصريح كرده است كه وجود و ماهيت در خارج متحدند و به حسب خارج ماهيت به وجود متصف نمىشود ، ولى اتصاف ماهيت به وجود در مرتبهاى از مراتب و در ظرفى از ظروف ، مغايرت وجود با ماهيت را اقتضا مىنمايد اگرچه فرعيت را اقتضا نمىنمايد و تغاير فى ظرف مّا ، مورد قاعدهء فرعى نمىباشد و قاعدهء فرعى در عوارض وجود و مفاد هليات مركبه جارى است به حسب لحاظ عقلى ، چون وجود در جميع اكوان با ماهيت متحد است ، عروض وجود به ماهيت و تغاير بين اين دو به تعمل عقلى است به اعتبار مراعات جانب خلط و تعريه . به اين اعتبار عقل ماهيت را متصف به وجود ملاحظه مىنمايد .
چون وجود با ماهيت در جميع اكوان متحدند و ماهيت بدون تحقق وجود ، چه در خارج و چه در ذهن ، سراب محض است و به منزلهء شعاع و عكس و ظل وجود است ، بلكه ماهيت امرى وهمى و ثانيهء ما يراه الاحول است و از تجليات وجود منبعث مىشود و در نفس الامر با وجود يك چيزند و ليكن عقل توانايى لحاظ ماهيت بدون وجود را دارد ، اگرچه همين ملاحظه ، ايجاد ماهيت در ظرف ذهن است و جعل ، به وجود ماهيت تعلق گرفته است ، ولى فرق واضح است بين حمل اولى ذاتى ( لحاظ نفس ماهيت بما هىهى ) و حمل شايع صناعى ( ملاحظهء ماهيت با وجود و اتصاف آن به وجود ) پس به اعتبار حمل شايع صناعى وجود در جميع اكوان عين ماهيت است و ماهيت ، تحقق واقعى و نفس الامرى ندارد ، و اتصاف ماهيت به وجود اتصاف مجازى است و به اعتبار حمل اولى ذاتى ، عقل ، ماهيت را به حسب مفهوم مغاير با وجود ملاحظه مىنمايد .
هامش
( 1 ) . فرق بين جسم و بياض و ماهيت و وجود آن است كه جسم به يك اعتبار داراى وجودى منحاز و سابق بر بياض و عدم بياض است ، از اين جهت امكان دارد كه به بياض و يا عدم بياض متصف شود ، ولى ماهيت نسبت به وجود در خارج اين نحو نمىباشد بلكه در ذهن و به اعتبارى در جميع مراتب وجودى متحدند .