فيرد أنّ إطلاقه في الوجود بهذا المعنى أم بغيره ؟ فعلى الأوّل يلزم أن
شرح
جوهر اقوى از وجود عرض و وجود مجرد تمامتر از وجود مادى است . نفس ماهيت بدون ملاحظهء وجود از جميع انحاى تعينات و تشخصات خالى است ، في نفسها نه به تقدم اتصاف پيدا مىنمايد و نه تأخر ، بلكه بين ماهيات اشيا در سلسلهء علل و معاليل علاقهاى وجود ندارد . اگر در نفس ماهيت ، تقدم و تأخر موجود باشد ، لازم آيد كه ماهيت از مقولهء مضاف بوده باشد ، پس حقيقت وجود خارجى ، به عليت ، معلوليت ، تقدم و تأخر متصف مىشود و ادراك حقيقت خارجى وجود به علم حصولى ارتسامى امكان ندارد ، علم حصولى به ماهيات تعلق مىگيرد . ماهيت تارة به وجود ذهنى محقق مىشود و گاهى به وجود خارجى ، اين معنا در وجوداتى كه داراى ماهيتند ، محقق است چون ماهيت به اعتبار وعاى ذهن و خارج وجودش متبدل مىشود ، اما در نفس وجود چون وجودى زايد بر خود ندارد ، اين معنا تصوير نمىشود .
وجود بر دو قسم است : وجود مفهومى و مصدرى كه مشترك فيه جميع اشياست و به آن وجود اثباتى نيز اطلاق شده است ، وجود خارجى كه از آن به وجود خاص نيز تعبير شده است . اين وجود ، مبدأ هر خير و موجب طرد عدم از ماهيات است . وجود به اين معنا امر عام بديهى نيست ، اگرچه حقيقت واحد و داراى مراتب مقول به تشكيك است ، اشتراك وجود خاص بين افراد با اشتراك كلى نسبت به افراد خود فرق دارد . بعد از وضوح اين مطلب گفته مىشود : وجود سواد يا بياض يا جوهر عبارت از نفس تحقق بياض و سواد و جوهر است ، نه آن كه از براى سواد يا بياض وجودى و از براى وجود آنها نيز وجودى باشد تا تسلسل لازم بيايد و مراد از تحقق وجود سواد به نفس ماهيت سواد اين نيست كه مفهوم سواد و وجود آن يكى است تا آن كه بين قولنا « السواد سواد » و « السواد موجود » فرقى نباشد . بلكه مراد از تحقق سواد به عين وجود خاص خود آن است كه وجود خاص بسيط با مفهوم سواد به حسب وجود خارجى متحد است و كذلك در بياض . مفهوم سواد يا بياض و يا جوهر مفهوم كلى و معناى طبيعى مىباشد كه در خارج با يك نحو از وجود خاص كه از مراتب اطلاقى وجود منبسط سارى در هر چيزى است ، متحد است . بنابراين ، اشكالات شيخ الاشراق حاكى از نرسيدن او به اصل مسئلهء اصالت وجود است .