و يعقوب كندى آورده است : كه معدن ياقوت در جزيره ايست كه بعد از سرانديب است ، در كوهى كه آن را راهون خوانند . در غايت بلندى ، و بر آنجا رفتن به هيچ وجه ممكن نيست ، و چون از آن كوهها « 1 » سيل مىآيد ، در ميان آن ريگها ياقوت مىآورد .
و ابو ريحان در كتاب خود آورده است : كه جماعتى از معتمدان تجّار حكايت كردند « 2 » كه ما در درياء هند در كشتى بحوالى آن جزيره رسيديم ، باد مخالف بود ، كشتى را لنگر نهادند « 3 » يكى از جملهء ما از كشتى برون شد كه اين كوه را مىدانست ، بنظّاره « 4 » بحوالى آن كوه شد ، غارى ديد برهمنى در وى متوطّن 2 . آن مرد از برهمن پرسيد و به دو تقرّب نمود . چون عزم مراجعت كرد ، برهمن پارهاى ياقوت سرخ ، قرب يك مثقال بدان مرد داد . مرد بكشتى بازگشت ، و ديگر طمع در خيال او افتاد . قدرى ميوه و طعام بنزد « 5 » برهمن برد .
و برهمن « 6 » او را گرامى داشت . و مكافات آن را يك پاره ياقوت ديگر پنج مثقال « 7 » بوى داد . مرد پرسيد كه اين سنگ از كجا حاصل كردهاى .
برهمن گفت كه باوقاتى و احيانى از اين كوهها سيلى « 8 » عظيم آيد ، چون بايستد « 9 » من از اين غار بتعجّب برون آيم ، تا چه بينم در اين صحرا ، از عجايب در مسيل اين سيل ، دو پاره سنگ يافتم . بازرگان
هامش
( 1 ) - م : و چون از آنجا كوهها ؟
( 2 ) - ع : كردهاند
( 3 ) - ع : كردند
( 4 ) - ن ، ج : و بنظاره
( 5 ) - م : نرد
( 6 ) - ع : و او را
( 7 ) - م : او را يكپارهء ديگر ياقوت كه پنج مثقال بود
( 8 ) - ن : سيل
( 9 ) - م : بازايستد .