چون حجر الماس ، و جزع و ياقوت سپيد « 1 » . و تولد « 2 » احجار بطريق « 3 » ديگر تواند بود ، چنانك آفتاب مدّتى مديد در خاكى يا در سنگى تابد ، تا « 4 » بكثرت حرارت شعاع آفتاب محترق گردد ، بعد از آن بمدّتى ديگر آب بر آن جرم محترق مىگذرد تا منحل شود « 5 » ، بعضى از آن با آب بياميزد و سيلانى پذيرد ، بعد از آن حرارتى معتدل در آن تأثير « 6 » كند بمدّتى دراز ، تا خشك شود ، پس برودتى در آن تأثير كند ، تا منجمد گردد و سنگ « 7 » شود . اكثر از جواهر « 8 » هم بدين ترتيب متحجّر مىگردند « 9 » .
و هر جوهر كه شفّاف باشد مادّهء او آبى بود باختلاط « 10 » ارضى لطيف باهم آميخته ، چون بلّور و لعل ، و بعضى زمرّد و ياقوت و غير آن ، و بعضى از عقيق . و مادّهء بلور مائيتى « 11 » بوده باشد در غايت صفا ، و دليل بر اين معنى منجمد شدن آب است در زمستان . و هرچه مايع شود ، بضرورت او را وعائى بايد « 12 » تا آن را پيش از متحجّر شدن نگاه مىدارد ، و مانع مىباشد تا متلاشى نشود ، چون مدّتى بايد تا متحجّر شود ، و اين صورت بيشتر باشد ، و چون متحجّر شد آن را وقايت و حافظى باشد ، به حكم نفاست جوهر .
هامش
( 1 ) - كلمهء « سپيد » در ع : نيست
( 2 ) - ع ، ن : و توالد
( 3 ) - ن ، ج : بطريقى
( 4 ) - ع : يا سنگى تابد يا
( 5 ) - ع : تا منجلى شود - تا منحل شود تا - ن ، ج : تا منحل شود يا
( 6 ) - م : اثر
( 7 ) - ع : و سنگى
( 8 ) - ع : جواهرات
( 9 ) - ع : مىگردد
( 10 ) - م : با اخلاط
( 11 ) - ع : بلورهائى
( 12 ) - ن ، ج :
و هرچه مانع مىباشد بضرورت او را رعايتى بايد