آتشى خوانند . و نوعى ديگر را « 1 » شمعى گويند ، زردى « 2 » تيره باشد .
در « 3 » زمين هندوستان [ آن را ] نيكو پسندند « 4 » .
و كهربا چون بر دست « 5 » بمالند تا گرم شود ، گياه و كاهريزهء خشك را بربايد « 6 » .
فصل در معرفت سندروس « و خواصّ او . » « 7 »
و آن چون صمغى است زرد و صافى و شفّاف « 8 » . و آن دو نوع باشد :
يكى بهتر ، و نشان او آنست كه به آتش نرم شود ، و رقيق گردد « 9 » .
و همچون علكى شود « 10 » . و ديگر [ ى بترّ ، و ] نشان او آن بود كه از آتش بهم آيد « 11 » .
خاصّيّت او بخاصّيّت كهربا « 12 » نزديكست ،
و صمغ عربى بار درخت است . در « 13 » داروها به كار دارند ، و هيچ دارو خون را كه از گلو برآيد ، يا بطريق اسهال برود « 14 » ، چنان نافع نباشد كه صمغ عربى « 15 » . و خون بينى و جراحت « 16 » هم بازدارد . و قى
هامش
( 1 ) - ب ، م : ديگر هست
( 2 ) - م ، ب : و زردى
( 3 ) - ب : و آن را در
( 4 ) - ب ، م : پسند كنند
( 5 ) - ب ، م : آنچه زرد و شفاف بود چون بر دست
( 6 ) - ب ، م : برگيرد
( 7 ) - در ع : تنهاست
( 8 ) - ع : زرد شفاف صافى
( 9 ) - ع : گداخته و رقيق شود
( 10 ) - ع : علك گردد - م : و چون علكى شود
( 11 ) - ع : آتش را بميراند - م : باهم آيد
( 12 ) - ب ، م : بكهربا
( 13 ) - ب : و صمغ عربى هم درختى است - ج ، ن ، م : و صمغ عربى در درخت است و در
( 14 ) - ب ، ج ، ن ، م : و باسهال بيرون آيد
( 15 ) - ج ، ن : چنان بازندارد كه او - م ، ب :
بازندارد
( 16 ) - ع : و حاجت ؟