صورت آن « 1 » زر چنان شود كه بر صلايه بتوان سود .
[ و ] چون خواهند كه زر را با صورت طبيعى خويش برند « 2 » ، آن را سيماب دهند . تا با اجزاء آن بياميزد ، و بر كرباسى افكنند . « 3 » و سيماب از وى « 4 » جدا كنند « 5 » . و باز زر را بگذارند بطبيعت خويش باز شود « 6 » .
خاصّيّت مرقشيثاء « 7 »
در سرمهها « 8 » و داروهاء چشم كنند ، نور بصر « 9 » بيفزايد .
و چون با سركه طلى « 10 » كنند سفيدى اندامها ببرد « 11 » ، و موى را به شك گرداند . و سقوط مژه را بغايت « 12 » نيكو بود . و اصول مژه نيكو كند ، و محكم گرداند « 13 » . و موى مژه را از سفيد شدن نگاه دارد . « و در همهء كوههاء باشد « 14 » » .
هامش
( 1 ) - ( آن ) در م : نيست
( 2 ) - ب : كه آن زر با حال خود آيد و با صورت . . . - م : كه آن زر با حالت طبيعى خويش آيد
( 3 ) - ع : بيفشراند
( 4 ) - ع : ازو
( 5 ) - ج ، ن :
كند
( 6 ) - ب : و زر باز بطبيعت خويش به حال آيد
( 7 ) - ب : در خواص مارقشيشا - م :
خاصيت او - ج ، ن : خواص او
( 8 ) - ن ، م : در سرفها
( 9 ) - م ، ب : چشم
( 10 ) - ع :
طلى - نسخ ديگر : طلا
( 11 ) - ب : اندام ببرد
( 12 ) - كلمهء ( بغايت ) در ج ، ن : نيست
( 13 ) - ع : و اصول آن را محكم كند
( 14 ) - ن ، ج : و همه جائى باشد - ب : ندارد .