قال : و هو امّا مفارق فى ذاته و فعله و هو العقل ، أو فى ذاته و هو النفس ، أو مقارن ، فامّا أن يكون محلّا - و هو المادّة - أو حالا - و هو الصّورة - أو ما يتركّب منهما ، و هو الجسم . « 1 »
و اين نحو قسمت شده جوهر به اقسام و انواعش از جهت آن كه جوهر يا مفارق [ ب - 86 ] مادّه است در ذات و فعل ، پس در اين صورت آن عقل است ؛ يا آن كه مفارق مادّه است در ذات ، نه در فعل ، و آن « نفس ناطقه » است كه در افعال محتاج به مادّه است نه در ذات . و آنچه محتاج به مادّه باشد در ذات دون « 2 » فعل نمىباشد ، از جهت آن كه عدم احتياج جوهر در فعل لازم دارد عدم احتياج را بالذّات به ماده ، و آنچه مقارن / * ب / 67 / مادّه است اگر محلّ است آن را « هيولى » مىنامند ، و اگر حال است « صورت » مىگويند ، و اگر مركب از هر دو است « جسم » مىگويند . اين است اقسام جوهر .
قال : و الموضوع و المحلّ يتعاكسان وجودا و عدما فى العموم و الخصوص ، و كذا الحال و العرض . « 3 »
مبيّن شد سابقا اين كه موضوع اخصّ است از محلّ ، پس بايد عدمش اعمّ از عدم محلّ باشد . و اين كلام مبيّن مىنمايد اين مقدّمه را كه متعاكس مىشوند موضوع و محلّ در عموم و خصوص به اعتبار وجود و عدم ، و همچنين حال و عرض كه عرض اخصّ است از حال ، پس عدمش اعمّ خواهد بود .
هامش
( 1 ) . كشف المراد / 139
( 2 ) . م : دو
( 3 ) . كشف المراد / 139