الوجود است جلّ مجده . پس او است غايت به اين معنى اوّل . و به اين بيان ظاهر مىگردد معنى اين عبارت : « لو لا عشق العالى لانطمس السّافل » .
و ببايد دانست كه فاعل تسكين نيز مثل فاعل تحريك است در آنكه مطلوبش ما تحت نيست ، مثل مكان كه ساكن كرده در آن ، بلكه مطلوب بودن بر افضل وضعى است كه براى او ممكن است .
و از كلمات معلّم ثانى است كه : « صلّت السّماء بدورانها و الأرض برججانها « 1 » » .
و مضمون آن نزديك به اين شعر است ، فرد :
در ازل از خم عشقش قدحى در دادند * زان فلك رقصكنان گشت و زمين مست افتاد
فصل ششم ( حيات ، سمع ، بصر ، تكلم ، حكمت ، جود و غناى بارى تعالى )
حيات در حقّ ما به دو چيز متحقّق مىگردد : يكى به ادراكى كه آن احساس است و ديگر به فعلى كه آن تحريك است . و اين دو چيز در ما از دو قوّهء مختلف منبعث مىگردند . و چون در شريعت اطلاق حيات بر بارى تعالى شده است ، مىگوييم كه : معنى حىّ در حقّ بارى درّاك فعّال است ، و چون علمش مبدأ وجود است [ پس او حى است ] ، و [ چون علمش ] زايد بر ذات نيست و در فعل به قوّهء محرّكه و آلت احتياج ندارد بلكه به ذات بذاته مىداند و مىكند پس ذاتش حيات او است .
از ضروريّات دين پيغمبر ما - صلوات اللّه و سلامه عليه و على آله - كه به قرآن و احاديث متواتره و اجماع معلوم شده است ، آن است كه بارى تعالى سميع و بصير است . و اختلافى كه در ميان امّت هست در آن است كه : آيا مندرج در تحت مطلق علماند كه بازگشت آن به علم به مسموعات و علم به مبصرات بوده باشد ، يا آنكه دو صفتاند زايد بر مطلق علم .
پس بعضى از متكلّمين ، مثل مشايخ ما از اماميّه كه محقّق طوسى قدّس سرّه از ايشان است ، و مثل شيخ اشعرى و متابعان او ، به موافقت با جمهور حكمائى كه نفى علم بارى را به
هامش
( 1 ) . فارابى ، الفصوص ، ص 9 .