نيست ، زيرا كه صفات در واجب عين يكديگرند .
و قدرت در ما از صفات نفسانيّه و مصحّح فعل و ترك است ، و تعلّقش به شىء و ضدّ آن متساوى است . پس در ما قدرت تامّه نيست ، زيرا كه مبادى افعال اختياريّهء ما از خارج بر ما وارد مىگردد ، مثل تصديق به ترتّب فايده ، يا آنچه در حكم تصديق است از قبيل ظنّ و تخيّل و مثل شوق و اجماع كه به اراده و كراهت مسمّى است . پس جميع آنچه ما را حاصل مىشود - چه ادراك عقلى و چه ظنّى و چه تخيّلى و چه شوق و چه اراده و چه مشيّت و چه حركت - همه بالقوّه است نه بالفعل .
پس قدرت در ما با قوّه يكى است ، و در واجب الوجود همين فعليّت است ، زيرا كه جهت امكانيّه در آنجا نمىباشد . پس قدرت بارى مندرج در تحت هيچ مقوله نيست ، و همان بودن ذات بذاته است به حيثيّتى كه صادر شود از او وجودات از رهگذر علم او به نظام خير .
پس هرگاه ممكنات به او نسبت داده شود از آن حيثيّت كه صادرند از علم او ، علم او به آن اعتبار قدرت است ؛ و هرگاه نسبت داده شود به او از آن حيثيّت كه علم او در صدور آنها كافى است علم به آن اعتبار اراده است . و فاعلى كه فعلش به مشيّت تعلّق دارد قادر است بدون آنكه با آن چيزى ديگر اعتبار شود ، از قبيل تجدّد اغراض يا اختلاف دواعى يا تفنّن در ارادات يا تجدّد حالات يا غير اينها از چيزهايى كه لايق جناب قدس نيست .
و چون جمهور از اين معنى غافلند گمان كردهاند كه قدرت كسى را حاصل است كه از شأنش أن يفعل و أن لا يفعل بوده باشد و امّا كسى كه شأنش هميشه أن يفعل باشد قادر نيست .
و حقّ آن است كه هر كه فعلش دائمى است : اگر بدون مشيّت از او صادر مىگردد قدرت ندارد ؛ و اگر به اراده فعل مىكند ، امّا ارادهاش متغيّر نمىشود ، خواه عدم تغيّر اراده اتّفاقى باشد و خواه به حسب ذات تغيّر بر او محال باشد ، به قدرت فعل مىكند ، و تغيّر در مشيّت را در قدرت مدخليّت نيست .
پس قادر كسى است كه اگر خواهد بكند و اگر نخواهد نكند خواه هميشه بخواهد و بكند و خواه هرگز نخواهد و نكند . و در صدق شرطيّه شرط نيست كه هر دو طرف آن صادق باشد ، بلكه مىتواند شد كه شرطيّه صادق و يك طرف يا هر دو طرف آن كاذب باشد .
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 648
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٦٤٨